خونابه های یک تبسم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کفش هایم را جغدی پیر پوشیده است

 

جامه هایم را گرگی کفتار خوی

 

که اصلا اهل این کوچه نبوده اند

 

و دل ام که مال خودم نیست

 

میل عجیبی به همین چیز های پیش پا افتاده کرده است

 

آیا کسی هست که بفهمد

 

شستن یکی دو لکه از پیشانی نسترن

 

چقدر دشوار است ؟

 

به گمانم دریا ندیدگان

 

از انعکاس تبسم در آینه بی خبرند

 

حالا من اینجا

 

بال نشین ملائکی آشنایم

 

که از آواز جغد و عربده گرگ گذشته اند

 

و چقدر از آرامش حضورشان دل گرم ام

 

من آن پائین ، آنجا که شما نشسته اید

 

هنوز خطوطی آشنا از خاطرات آینه را جا گذاشته ام

 

و حس می کنم هنوز

 

حس می کنم که طلبکار یکی دو بوسه

 

از محرمان آن همه قرار بیقرارم

 

من دارم به وضوح شما را میبینم

 

بر دیوار خاطرات تان جغد نشسته است

 

و تبسم آهوان بی جفت

 

در عفونت چنگال هایتان

 

بیهودگی شما را خونابه می کند

 

باز دارد باران می آید

 

وقتی حوصله ام تنگ میشود آسمان می بارد

 

این بار هم به سلامت عبور خواهم کرد

 

همانطور که بارها از لبه تیز تیغ !

 

به دینا بگو گریه نکن

 

من هر گز نمی میرم

 

دارد باران می آید

 

 

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
مهرگان

حالم بد شد با خوا ندن این شعر !!!!!

ساغر

واقعا شعر زيبايی بود و مثل هميشه عالی نوشتين به نظر من مهرگان اصلا از شعر و احساس چيزی نمی داند که اين حرف بی ربط را زده است من که عاشق شعر های شما هستم

Maryam Moghaddas

همیشه دلم که میگرفت، ابرهای مهربان حضورت آسمان غمم را می پوشاند و من ذره ذره باران میشدم... از تو تا اوج رنجهای من و از من تا تو، پاکترین احساسات موج میزند... تو را که همیشه اندوه از من زدوده ای چنین اندوهگین نمیتوانم دید...

امين

سلام . مثل هميشه عالی بود. در جواب مهرگانم بايد بگم هيچ دليلی وجود نداره که آدم هميشه شادباشه َشاد بخونه و شاد بنويسه گهگداری غمگين بودنم به نظر من بد که نيست خيلی ام ميتونه خوب باشه و آدما به خودش بیاره وشادییای گذشته و آیندشا پر رنگتر کنه .......در هر صورت مثل همیشه عالیییییی بود