چند حرف ساده مثل همین بهار که کم کم و آهسته آهسته دارد می آید

این بوته را در نواحی اصفهان "کلاسیر" می گفتیم .نزدیک بهار که می شد گل می کرد مثل همین گلی که اینجا می بینید.گل کلاسیر را می چیدیم و در یک ظرف با آب میجوشاندیم.آب آبی و ارغوانی می شد و تخم مرغ های هفت سین را توی این آب رنگ می کردیم .یادش بخیر !

درخت های بادام خیلی غریبه بودند حتی کسی سایه سار آن ها نمی نشست اما آخرای اسفند که می شد زودتر از به و سیب و گلابی و گیلاس و آلبالو شکوفه می داد و آن وقت کسی نبود که چشم از او بر دارد .خوب نگاهش کنید :

شکوفه اصلا یعنی رفتن .تا بیایی متوجهء زیبایی هایش شوی دیگر چیزی از آن بر شاخه نمانده است ! به خاک هم که می ریزند زود خاک می شوند .اما شوق دیدار دوباره شان را در دل همه ما تا بهار بعد می کارند و می روند .

اما هیچ شکوفه ای شکوفهء انار نمی شود  روزها بر شاخه می ماند تا هیچ وقت او تو را و تو او را فراموش نکنی .وقتی هم که می ریزد چند گلبرگ خشکیده را روی انار سرخ برایت به رسم یادبود نگه می دارد.خوب ببین ، ببین چه سرخ قشنگی است !

گاهی

حرف توی حرف می آید

مثلا در خانه ای را می زنی

و می گویی

"یک گل"

آن روز ها گدایی که عیب نبود

ما

پشت در پشت

گل گدایی می کردیم

حتی همسایهء ما اسمش

"حاج گداعلی" بود

چه برسد به ما که

فقط شکوفه های بادام را می شناختیم

بگذار راحت ات کنم

اصلا تا به حال

 سیاه و سفید

فقط با یک مداد

نقاشی کرده ای ؟

مداد رنگی آن روز ها

فقط

در چنتهء بالا شهری ها بود

خوب معلوم است که

مشق های مان

همه خط خوردگی داشت

برگ هایمان سیاه

گل هایمان سیاه

انار هایمان سیاه

سیاهی شب هامان سیاه

فقط دلمان به صبح روشن بود

و آتشی که در تنورخانه

بوی هزار نان تازه می داد

حالا

وقتی بهار و نوروز می آید

دلم برای آن خانه و

آن گل تنگ می شود

علی الخصوص

قلک های خالی

و ذوق بهار

 

/ 10 نظر / 26 بازدید
رضا

کاش همیشه بهار باشد تا شما چیزی بنویسید !

ژاله

آیا از این زیبائی ها هنوز هم چیزی باقی مانده... فکر نمیکنم. با این وضعی که سازمان محیط زیست و دیگران افتاده اند بجان طبیعت این کشور !!!!!!! دیگه بهار هم مثل سابق بوی بهار نمیده.... خیلی قشنگ بود هم نوشته هم شعر [گل][گل]

كاردان

شما خود اون شکوفه انار هستی

مرجانک

با درود و آرزوی بهترین ها من نیز چون شما شوق " خانه پدری " را دارم ..!! در حالیکه تنها عکسی بر قابی کهنه بر روی دیوار خانه ام تنها نشان آن زمان است - اما همچنان بوی صفا و صمیمیت و مهربانی اش را می توان حس کرد . طبیعت نگهدارت . [گل]

پریناز

خیلی قشنگ بود... مرسی [گل]

امیرمز

سلام به مسیح عزیز کلاسیر و انار .... من که خیلی حال کردم منتظر نوشته های بعدی ات هستم نوروزت مبارک

محمود

سلام اقا مسیح زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

یک انسان گیاه خوار

کاشکی به جای سنگ زدن به قورباغه های برکه به جای شکار ملخ های کوچک به جای فراری دادن سنجاقک های عاشق میان درختان باغ اندکی بیشتر درنگ می کردیم ! هی گیسوانت آغشته با روغن نارگیل بوی شکوفه می دهی هنوز ...

STATIC

کاش ان روزها دیگر تکرار نشود روز تشویش خاطره ها روزهای تکرار خطا روزهای توهین و تحقیر روزهای رفتن یک ارزوی گران ...؟ کاش باز هم می توانستم اسمان را بدرم به کوچه های ان طرف تر سفری تکراری کنم کاش می توانستم دیوار را بشکافم و باغ خاطره هایم را ان سوی دیوار ... کاش می شد پنجره را دوباره به روی باغ گشود کاش باران دوباره می بارید کاش می توانستم پرواز کنم به اولین نقطه به اولین اغاز به اولین تابش به مقصدی تازه به اوج یک قله ی باریک و بلند به فراموشی و احمق بودن به سفر حجمی در خط زمان و به حجمی "خشک " خود را ابستن کردن . . . خودم را می بینم خودم را می شنوم به خاطرم می سپارم پرنده ای را که مهاجرت را تازه اموخته است و به یاد او می افتم که روزی گفت : { پرواز را به خاطر بسپار زیرا پرنده مردنی ست } ...؟

علی

خیلی زیبا بود دوست عزیز مخصوصا قسمت آخر.. امشب دلم گرفته و از خوندن قطعه ی آخر خیلی لذت بردم