گاهی آن خود ما در درون ما نهیب بر میداردکه خذف میشکند بازارت<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دلتنگی امروز بر این مدار به باران نشست تا دریچه ای دیگر.

 

امروزقرص آینه قمر در عقرب است

گوئی کدورت خسته بیدار شده

و نگاه را بر نمی تابد

 با مشتهای گره کرده بردگان بی هویت

که همه آشنا می نمایند

و خشم میبارد از کمان رخ بغض بردگان

.

چشم هایم را میبندم

و باز میگشایم

و هنوز خیل عصیان

از پس این دیوار شیشه ای

مرا نشانه گرفته اند به تقصیری موهوم

و من حال محکومی شرم آگین را دارم

که همه ی واژه هایم بر لب تبخال زده اند

و قطره ای گرم بر گونه هایم فرو می افتد

 

گونه ام را لمس می کنم

و کسی می آید

 در قامت مشت و عصیان و نگاه شرر بار

سطح شیشه ای را میشکافد

و هرم بغض فریادش را برگونه هایم حس می کنم

 انگشت نشانه بر من دارد

که !

 هر گز کسی فجیع تر از این

دلش را ارزان مفروخت !

 

و من خودم را در آینه دیدم

که مشت می شدم

و خطی مورب سرخ

در سطح آینه

پرده آخر را مهر پایان زد

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
سعید

سلام. نوشتته تون يه جوری بود. بذارين برم بقيه مطالبتونم بخونم...

ard

سلام / نوشته شما واقعا جوری است / لطفا موضوع آن را به من بگويد / خودم يک فکرهايی می کنم / می خواهم اطمينان پيدا کنم / اما نثر فوقالعاده محکم و حماسيی داريد/موفق باشيد.

ليلی

اگر می خواهيد از ميزان وابستگی خود به اينترنت مطلع شويد، به وبلاگ من تحت عنوان "اعتياد به اينترنت" سربزنيد.