چند حرف خیلی ساده ساده تر از شب بو

اول از همه دلم می خواهد تا می توانید در جمال این گل ها خیره شوید تا خوشه خوشه گل هایش را در آغوشتان حس کنید ، اسم این گل ها ویستریا است .نمی دانم در ایران به این گل چه می گویند ؟اما پیدایش می کنم حتما. بعد که آخرین تصویر را دیدید چیزی  می نویسم از زبان شیکی شاعر ژاپنی برای همین گل ها :

                  

 

گل ها را خوب تماشا کردید ؟

خوب حالا میریم سر اصل مطلب !ماساکو شیکی شاعر ژاپنی که در سن سی و پنج سالگی با مرض سل در بستر درگذشت ، در بستر بیماری است و نای راه رفتن ندارد ، آن بیرون برف می بارد ، شیکی در بستر بیماری دلش هوای رفتن بیرون و تماشای برف می کند اما دریغ که زندگی گاهی آدم را به روزی می اندازد که همین دو سه متر تا ایوان رفتن را هم از آدم می گیرد.چاره ای ندارد که در همان بستر یک ریز از خواهرش که پرستار اوست پیوسته بپرسد که برف حالا تا کجا نشسته است ؟ این هایکو را در بستر با خودش زمزمه می کند :

چندین و چند بار

پرس و جو کردم

برف تا کجا نشسته است ؟

این زمستان را می گذراند تا بهار دومین سال قرن بیستم 1902 روی میزی کنار او گلدانی سفالی است که چند خوشه از همین گل هایی که آن بالا دیدید ، گل ویستریا را می گویم ، آری چند خوشه از همین گل های ارغوانی در آن گلدان سفالی بستر بیماری اش را تزیین کرده.خودش اینچنین می نویسد ، گوش کنید :

بعد از خوردن شام مختصری همینطور که به پشت دراز کش بودم نگاهم به سمت چپ افتاد.روی میز دسته ای گل ارغوانی ویستریا ، سیرآب شده بودند ، گل هایشان تر و تازه و می درخشید ، در این احوال زیر لب با خودم انگار می گفتم "چه دوست داشتنی و دلفریبند ! چه بی عیب و زیبایند ! " و جوری عجیب مرا به یاد روزهای قدیمی افسانه ها و شعر ها انداخت تا جایی که هوس کردم شعر بنویسم .این روزها اینگونه اتفاقات بی اندازه مرا متعجب می کند و با ترس و لرز قلم مو به دست می گیرم تا چیزی بنویسم .

شیکی با دیدن این گل ها تعداد ده شعر پنج سطری تانکا نوشت که اینجا ترجمه چند تایی از این شعر ها را می نویسم :

ویستریا

چیده در گلدان

اینچنین کوتاه !

نمی رسند

به زمین .

 

خیلی دوست داشت که یا شیکی می توانست پیش گل ها باشد یا گل ها به بستر او در کف اطاق می رسیدند، بستری که روی چند زیر انداز حصیری ( تاتامی ) پهن بود .

ویستریا

چیده در گلدان

یک خوشهء آویزانش

می نویسد

هزار کتاب !

چقدر شاعران گل ویستریا را در شعر هایشان سرودند ؟ شیکی می گوید آنقدر زیبا است همین یک خوشه آویزان ویستریا که گویی هزار کتاب شعر است !

می بینم که ویستریا

چون موج می لرزد

و اشتیاق که پر می زند

برای نارا ، کیوتو

آن روزهای قدیمی روستا !

 

/ 10 نظر / 19 بازدید
رضا

مثل همیشه زیبا !

ژاله

درود بر آقا مسیح.. اولندش که ویستریا درخته که این گلهای قشنگ را میده.. به فارسی هم بهش میگن ویستریا. یادمه آن قدیمها تو کوجه باغهای شمیران کلی از اینها از دیوار خانه ها آویزان بود و من همیشه لذت میبردم از تماشایشان.... چقدر خوب بود برای خودم تو کوچه ها قدم میزدم و شاد و شنگول میشدم.. حالاچی؟؟؟ از همه چیز متنفرم [عصبانی]

پریناز

خیلی عالی بود.. مخصوصا" عکس ها.

امين

گفتی‌ باید بنویسم‌ که‌ شب‌ِ قصه‌ قشنگه‌ ! رو سرِ ثانیه‌هامون‌ یه‌ حریرِ رنگ‌ به‌ رنگه‌ ! گفتی‌ باید بنویسم‌ جاده‌ی‌ ترانه‌ بازه‌ ! شب‌ِ رو سیاه‌ِ قصه‌ از ستاره‌ بی‌نیازه‌ ! گفتی‌ باید بنویسم‌ ، اما سخته‌ این‌ نوشتن‌ ! از قشنگی‌ قصه‌ گفتن‌ تو دقایقی‌ که‌ زشتن‌ ! چه‌ شبای‌ رنگ‌ به‌ رنگی‌ ! چه‌ جماعت‌ِ یه‌ رنگی‌ ! نه‌ مُسلسلی‌ ، نه‌ جنگی‌ ! چه‌ دروغای‌ قشنگی‌ ! من‌ میخوام‌ یه‌ آینه‌ باشم‌ روبه‌روی‌ این‌ دقایق‌ ! مثل‌ِ یه‌ بغض‌ِ قدیمی‌ واسه‌ دلتنگی‌ِ عاشق‌ ! اما اینجا سنگ‌ِ سایه‌ می‌شکنه‌ آینه‌ها رُ ! تو یه‌ لحظه‌ برف‌ِ وحشت‌ می‌پوشونه‌ جای‌ پا رُ ! اینجا باید بنویسی‌ که‌ چشای‌ شب‌ قشنگه‌ ! اینجا جای‌ آینه‌ها نیست‌ ، اینجا وعده‌گاه‌ِ سنگه‌ ! زیبا بود مرسییی[قلب]

ذاکری

سلام آقای طالبیان. من خیلی دیر کامنت شما را دیدم. ممنون. ولی هایبن را اگر هایبون بنویسید درست تر است.

marziye talebian

امیر

این گلها نوعی اقاقیا هستند.

مریم

فکر کنم این گلها همون اقاقیای خودمون هستن خیلی قشنگ بود ممنون

سمانه

همپای پژمردن من علف ها سرسبز تر می شوند خاموشی نزدیک است اگورا میوجی [گل]