شاخه گلی که از دوست رسیده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گندم ها را سبز کرده ايم. خانه ها را تکانده ايم.فرشها را شسته ايم و ديوارها را رنگ نو زديم..دستها را شسته لباس نو پوشيده و سفره ها را آماده کرده ايم تا بر گرد آن بنشينيم و دستها را به دعا برداريم...يا مقلب القلوب..اما آيا دلهايمان را هم نو کرده ايم؟

آيا دلهايمان را هم خانه تکانی کردیم؟ امروز نشستم و ليست کردم غفلتهايم را...راستي در سالی که گذشت چند لبخند را فراموش کرديم؟به چه کساني نگفتيم که دوستشان داريم؟ سکه ها را از چه کساني گرفتيم تا اينک در دستهايمان بچرخانيم تا سال پر برکتي داشته باشيم؟بر چه کسي خشم گرفتيم و شکستن دلش را نديديم؟اشک کدام يتيم را پاک نکرديم؟چه کساني را در آغوش نگرفتيم تا گرماي آغوشمان عشق و امنيت را به آنها هديه بدهد؟از چه کسي حرفها و کلام زيبايمان را دريغ کرديم ؟چند بار بر دست مادر بوسه زديم يا شانه هاي پدر را فشرديم و يا بياد او قطره اشکمان را ستانديم؟وقت تنگ است و ليست ما پرشده است از غفلتهاي ما...بياييد با مشتي آب بيداري غفلت را از صورتهايمان بشوئیم تا ديگر چشمهايمان همه چيز را آنطور که هست ببيند... فرش خاک آلود وجود را که براي خوش آمد گويي بهار پهن کرديم بتکانيم و ديگر اجازه ندهيم تا هيچکس با کفشهاي آلوده برآن پا بگذارد.بياييد تا به عقربکهاي ساعت قول بدهيم که فراموششان نمي کنيم تا دريغ روزهاي گمشده و ساعتهاي از دست داده را سال ديگر تجربه کنيم و يادمان نرود که وقت طلا نيست او پرنده اي است که در هيچ قفسي نمي ماند.بياييد تا شيشه ها را با روزنامه هايي که عاري از حقيقت و راستی است پاک کنيم تا زيباييها را حس کنیم.ماهيها را از حوض هاي مرداب گونه بگيريم و در تنگ بلور بيندازيم تا تازگي و عيد را لمس کنندو بدانند که زندگي در يک شيشه تنگ بلورین به زيستن در يک مردابمی ارزد.بياييد تا زبانمان را بشوييم و تلخی از آن بزدائیم وسينه هايمان را بشوييم تا پاک و زلال و بارانی شود.بياييد تا پاک ترين سفره هايمان را بيندازيم و در آن دوشمع بزرگ روشن کنيم يکي به سوگ سالي که با غفلت رفت و ديگري به نيت سالي که با روشنايي مي آيد.وقت تنگ است وليست ما پر است از غفلتهاي ما...بياييد تا خانه دلها را بتکانيم و برآن رنگ بيرنگي بزنيم و منتظر خوشبختي نباشيم تا او بسراغ ما بيايد.خودمان در را باز کنيم و به او خير مقدم بگوييم..او از درهاي باز وارد ميشود و پشت هيچ در بسته اي به انتظار نمي نشيند.
بیاد بیاوریم که خوشبختي آن است كه در چشم عزیزی بنگریم و بگوييم كه دوستش داریم

بهار راامسال از چشم هایمان دور نکنیم شکوفه های لبخند جاودانه خواهند شد

 

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
mirak

سلام ، نوروز خجسته . آرزو ميكنم برآمدن بهار ، شكوفه افشاني به زندگيتان را به همراه داشته باشد. اميدوارم بهار باشيد وبه بار.

؟؟؟

خدايي كن كه در محراب دل تنها تو هستي... سلام عمو ...خسته نباشيد... ايول بابا ادبيات... بابا احساس... بابا...همه چيز اصلا عمو شما تو همه چيز آخرشيد.... هميشه بهتون افتخار مي كنم دوستون دارم خداحافظ كوچيك شما؟؟؟

mah

مرا به یاد ار وقتي به بهار سلامی دو باره می کنی و امواج دريا را مي شماري مرا به یاد ار! وقتی که پنجره های دلتنگی بسته است و نفس هاي نسيم به تو نمي خورد و بیاد ار که در بي نهايت چشمانت ايستاده ام و از ایستگاه دوستی باز هم برايت دست تکان مي دهم!

فرشین کاظمی نیا

جناب طالبيان: فکر ميکنم ما ادم های بد خلق و غير رمانتيک بايد به طبع انسانی و احساسی شما رشک ببريم. اما پرسشی که برای من باقی مانده اين است که ايا در اين زمانه ی کژمدار که به قول شاملو دوره ی کباب قناری بر آتش ياسمن است میتوان بهار و طبیعت و عشق را انگونه که ترسیم کرده اید جستجو کرد؟ چرا ا دلتنگی های مردمانی که در آستانه ی نوروز در آرزوی گرمای منزلی و وعده ای غذای گرم هستند را به رسميت نمی شناسيد؟ مدت ها قبل در شعری خطاب به اسطوره ی ((شهرزاد )) آورده ام: .... شهرزاد را بگوی باريکه ای از چه می گشايد آن گاه که سراپرده اش به خون باز ميشود. رقصنده ی هزار شب بيدار را بگوی مادرانه اش به کار نيايد- هيچ که روايت عشق های سالخورده اينک- زمزمه ی جلاد است در ره سپاری مسلخ. ....... آفتاب بر شما بتابدو زمين شما را ببالد.

bibinaz-khanoom

پس چرا ديگه چيزی ننوشتی آقا !!!!