سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حال همه ما خوب است

ملالی هم نیست

جز نیلوفری که آنقدر در خیال تو پیچید

که نه دیگر پای بر باغچه کوچک خانه دارد

و نه آرزوی بهانه

امسال در غربت سایه تو

اما ابرهای آبستن این نواحی

هر آنچه غصه داشت  بر سر ما بارید

تا خواب از چشم آهو های یائسه

 به رویای شیر دادن رسید

راستی تا یادم نرفته بگویم

که دوسه روزی است دو قمری عاشق

فارغ از حال و کار من و تو و همه اهل این دیار

در کنج تنور بی نان مانده از آن سال های کودکی

هی بی تاب چیزی گم شده

با هم نجوا می کنند

و با یک دریا حوصله لانه قشنگی ساخته اند

من باورم این است که آن بغض ابر و این لانه گرم

بی دلیل نیست

هی شب را به روز دوختیم و روز را به شب

و دریغ از یک قاصدک حتی

تو حق داری که هیچ احوالی از ما نپرسی دینا

مگر از اجاق کور بی ستاره ی این آسمان نبود

که مهر ماندن در خواب بی رویا را حلال آسمان جل ما کردی

و پا به پای بچه آهو های نجیب

سراغ دریا رفتی ؟

اما اگر عمری باقی ماند و  تولد رویای قمری ها را دیدم

آن قدر به پای نیلوفر استغاثه خواهم کرد

که پیچ از تاب بهانه وا کند

و پایش را در چشم باغچه بکارم

می د انم که سبز خواهد شد

 قد می کشد

و بازوانش خانه قمری را در بغل خواهد گرفت

هان ..دینا

شاید بگوئی دیوانه ام

اما من به رویای قمری ها سخت باور دارم .

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
alreza

يه جورايی ياد زنده ياد حسين پناهی افتادم ٬ يک فضای بومی ٬ اوردن نام مکرر دينا ٬ رهايی و آرامشی ايلياتی شايد ... همچنان جاری باشی دوست مهربان من

کمند

چشم قربان ... ولی مهلت بده من حالو هوام بهاری بشه خونه تکونی ميکنم هم دل رو و هم نوشته ها رو .. ناقلا ... ميدونی جز بابای خدا بيامرزم هيچکسی منو صدا نکرد ناقلا .. چقدر خوشم اومد .. مرسی .................

کمند

از تموم ادماي خوب و بد.. از تموم قصه هاي خوب و بد.. چي برام مونده به جز يه خاطره.. نقش گنگي تو غبار پنجره .. جاده آغوشش و وا كرده برام.. منتظر مونده كه من باهاش بيام.. قصه تلخ خداحافظي رو.. مي خونم با اينكه بسته است لبام .. پشت سرگذاشتن خاطره ها .. همه عشقهاودلبستگيا .. خيلي سخته ولي چاره ندارم.. جاده فرياد ميزنه بيا..

setareh

مرسی سر زدی و مرسی از امید دادنت. ولی من درست بشو نيستم. من بازم |پدم. اگه خواستی بيا. باي

sh

از سر كوي تو با ديده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر مي كني از پيش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت نه كه اينبار چو هر بار دگر خواهم رفت نيست باز آمدنم باز ، اگر خواهم رفت از جفاي تو من زار چو رفتم ، ‌رفتم لطف كن لطف كه اينبار چو رفتم رفتم چنذ در كوي تو با خاك برابر باشم چند پامال جفاي تو ستمگر باشم چند پيش تو به قدر از همه كمتر باشم از تو چد اي بت بد كيش مكدّر باشم مي روم تا به سجود بت ديگر باشم باز اگر سُجده كنم پيش تو كافر باشم خود بگو كز تو كشم ناز و تغافل تا كي طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كي

سارا

سلام .خوبی..يکی می پرسد اندوه تو از چيست* سبب ساز سكوت مبهمت كيست* برايش صادقانه می نويسم* برای آنكه بايد باشد و نيست*منتظرم..موفق و پيروز باشی......