45268_wallpaper280.jpg sha_btm_288x9.gif


 

نشانی

نشانی مرا می پرسی ؟

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

نشانی منِ ساده به چه دردِ بی درمانِ تو می آید ؟

 

بی پرده بگویم که هیچ نامه ای به این نشانی به مقصد نمی رسد

 

می دانی چرا ؟

 

پستچی باید که  اول ، صاحب نامه باشد

 

دوم ، صاحب یک دل شیدا باشد

 

سوم ، مثل یک دیوانه یا که چون یک بچه

 

در رسیدن به بهانه ، اهل اصرار و صبوری باشد

 

غیر از این راهی نیست ∙

 

تو بدان ، هر پیامی که سپاری به پَیام بَر

 

او عطای این ره پر شیب و  فراز

 

به لقای سلامتِ خویش می بخشد

 

حالا خود دانی نشانی ما این است

 

بنویس !

 

بنویس : کولی آباد نرسیده به انتهای دنیا

 

 نبش تفاْل آلاله ها به نم نمِ باران

 

یکی مانده به اولین رویای پروازِ پروانه

 

جنب پیله های تهی می پیچی

 

دایرهْ تکرار را به احتیاط رد می کنی

 

به کنجِ خلوتِ یک بیدِ تنها که رسیدی

 

در جهت انحنای گیسِ بید به آغوش رهائی

 

جوی آبی است زلال که به خود می پیچد

 

یک طرف ابروی باریک پُر است از پونه

 

یک طرف گونهْ سرخی است گلابِ آتش

 

هر غروب ، ماه در آنجا به وُضو ایستاده

 

می سپاری دلِ روشن به آن نورِ روان

 

گوش بر زمزمه آب تو بِسپار و بیا

 

هر کجا زمزمهْ آب به فریاد رسید

 

دشتی از لالهْ غمگین به قُنوت است فراز

 

دستها سبز ، بلند است بلند تر زِ  نماز

 

بر کفِ هر دستی دلِ سرخی بی تاب

 

تو دمی بنشین وُ آمادهْ حِیرانی باش

 

سرخِ نارنجی از آن شیبِ غروب

 

بر می خیزد،

 

وهمه بندِ تعلق یک و یک می گُسلد

 

و به آرامی ِ پرواز عقاب

 

بر سرِ هر دستی بنشیند آرام

 

و بنوشد سرخی ،که به خم خانه دل ها شده مِی

 

غرقِ این نوشانوش

 

سرخِ نارنجی به فریاد رسد

 

نشئهْ مستی ، یک دم ، شکلِ یک کودکِ هُشیار شود

 

آخرین سرخ ِ پیاله بگیرد در دست

 

و فشاند به هوا ، سمت ِ شیدائیِ شرق

 

و تو می مانی و تاریکی و یک تنهائی

 

راه را باید که از این پس ، تو با بویِ میِ دل جوئی

 

تو در این راه مرا خواهی دید

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
daneshjo

سلام / از آشنايی با شما و وبلاگتون خوشحال شدم/اميدوارم موفق و پيروز باشيد/ اگر قابل دونستيد به ما هم سر بزنيد/ خدا نگهدارتون

گل گلدون من

اومدم دوباره تولدتو تبریک بگم........اپدیت جدیدتو دیدم...........ما که ساوت درست حسابی نداریم...شرمنده وب ما که می ایید...مثل خودتون مطلب نداریم...........جز روزمره گی های ساده

bibinaz

حالا ديگر اشکالی ندارد که همه بدانند.. من از سياره ديگر آمده ام. مرا به اينجا فرستاده بودند تا ببينم آيا سياره شما برای زندگی کردن جای امنی هست يانه! صبح فردا من با يک سفينه از اينجا ميروم.. همچنان که از ماه دور ميشوم .. به سمت راست میپيچم .. به طرف سياره مشتری و به ريش سفيدها می گويم که زمين جای مناسبی برای زندگی مردم سياره ديگر نيست. خواهم گفت شما ها تاچه حدبه جنگ وجدال علاقه داريد و اين که هيچگاه نمی خواهيد از استباه تان درس عبرت بگيريد.. از اين که با شما آشنا شدم خوشحالم.. اما بزودی به هم نژادهايم خواهم پيوست و شما را ترک خواهم کرد. شايد بار ديگر همديگر را ملاقات کنيم... در زمانی و جائی ديگر.. برای اين که هوای اينجا برای مردمی که از سياره ديگر می آيند سازگار نيست !!!!