گفتی از احوالم بنویسم

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

راستش را بخواهی خوب نیستم

 

در اینجا که منم ، تا حلول ستاره راهی نیست

 

رویا ها به نطفه نرسیده شکوفه می کنند

 

و ملائکه همسایه های بی رویا و بی سایه من اند

 

که بر رسولانی ناشناس پیغام می برند و با درد غریبه اند

 

و حتی اسم آدم را با اکراه می فهمند دینا !

 

 من این جا عاشقی را پاک فراموش کرده ام

 

آرزو ها قبل از رویا شدن به گونه ها بوسه می زنند

 

باور کن دینا

 

اگر بی تابیِ شِکوِه های تو نبود ...

 

اگر رویای تو لنگِ فقط یک ستاره نبود..

 

کِی هوسِ چیدن ستاره می کردم  ؟

 

کم کم شک دارم که بهانهْ ستاره

 

 نخود سیاهِ این سفرِ حیرتِ من بود

 

تا تو باشی و رویاهای مواج آشفته

 

و هیچ سهمی برای من !

 

پس تکلیفِ آن دل و تیرِ بی حوصله

 

که بر تنهاترین درختِ خیالِ تو کَندم چه می شود ؟

 

دل را برداشتی و مرا در تیر رس ستاره نشاندی ؟

 

نه دینا..

 

نه ...  قبول نیست

 

دعوای اول بهتر از بوسهْ تلخِ انتهای اشک است

 

من بدون سوغات و ستاره

 

با اولین بهانهْ ابر

 

دوباره بر گونه های خاکستری مُشرف بر چشم هایت

 

 بر خواهم گشت

 

حق داری به من ساده بخندی دینا

 

هی بخند ...

 

تو میدانی من هم می دانم که پایم اینجا در زنجیر است

 

آن چند واژه مُترنم موزون که با تو آموختم

 

از سر سادگی در تنهائی زمزمه کردم

 

 و ملائکهْ امینِ ساکت و محجوب

 

حالا سر و گوشی جُنبانده اند

 

 هر روز به بهانهْ آب دادن گلدان

 

پنجره را باز می کنند و دور از دسترسِ محتسبانِ بهشت

 

معنی واژه ها را از من استنطاق می کنند

 

هراس دارم دینا

 

می فهمی چه می گویم ؟

 

هراس دارم که این باکره های احساس به در شوند

 

و من اینجا به جرم اشاعهْ فساد

 

و دور از تو ’ بهشت گیر ‘  شوم .

 

نه تو این را می خواستی ؟

 

حالا هِی با دسته گلی که به آب دادی بخند !

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
بي بي ناز

خدايان سيزيف را محکوم کرده بودند که مدام صخره ای را تا قله کوهی بغلطاند. از آنجا سنگ باوزنی که داشت پائين می افتاد. آنها به دلايلی پی برده بودند که هيچ تنبيهی وحشتناکتر از کار بيهوده و بی اميدنيست. اين افسانه تصويری از زندگی بشری است. ما در روی اين کره خاکی چه ميکنيم بجز کاری بيهوده و بی اميد؟ انسان ها زندگی کوتاهشان را صرف چه ميکنند؟ برخاستن - ۸ ساعت کار در دفتر - غذا - استراحت - عشق - خواب و شنبه و سه شنبه و جمعه و... به همان روال اگر به زور کار موفق شويم که صخره را تا قله بالا ببريم انگاه يک بيماری يا يک جنگ دوباره به پائين رهايش ميکند و در هر صورت اين ماجرا با مرگ که سقوط نهائی است پايان ميگيرد. پس بهتر است همه چيز را آسان تر بگيريم و باين بيانديشيم هستند کسانی که وضعيتشان از ماهم بدتر است !....... غصه نخور رفيق

Hamid

سلام آقا مسيح چندوقت سراغت نيومدم آخه جواب منو نميدی. بابا غصه نخور تو فکر می کنی فقط خودت غم و ناراحتی داری و بقيه مردم همه الکی خوشن. دورو برت رو نگاه کن شايد تو نزديکای خودت کسائی هستن که از تو هم غمگين تر باشن. مثل اينکه به همه شک داری ... بالاخره هرکسی يه جوری از زندگيش ناراضيه هم من هم تو هم بقيه مردها و زنها و خلاصه فکر ميکنم بايد آسون تر بگيريم .. مگه نه ؟!

حمید

مسیح جان به من هم سر بزن شاید باکمک هم بتونیم شادتر زندگی کنیم