زیاد مبادی آداب مباش

        زیاد مبادیِ آداب نباش

        بیا  این جا گوشه همین گلیمِ کهنه بنشینیم

        کسی مگر انتظاری ازمسافر دارد ؟

        تازه هم که از راه رسیده ایم

        سخت بگیری آفتاب هم می رود .

        این درست که دوری دشوار است

        آب بپاش به کاگِل ، کاگِلِ همین دیوارِ تنها

        بوی آشنا می دهد.

        چه آبِ زلال خوبی از پای دامنه می آید

        ببین آفتابگردان ها را

        به آن جا که آب می رود ، خمیده اند

        آن سال ها این کپر اینجا نبود

        این بید هنوز مجنون نبود

        اینجا پر از رد پای کسی بود

        در باران آمده بود

        از آن کنجِ ازدحامِ آسمان و زمین

        هر وقت می آمدم اینجا

        بوی همه آشنا هایم را با خود می بردم

        حتی رد پا را هم بو می کشیدم

        آنقدر که به خواب ام می آمد

        آن سال ها این کپر نبود

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
mehrdad

آمدم تا آرام گيرم در اين خرابات عاشقی...چه حيف که سالهاست بر صليب عشق را منجمد کرده اند... وبلاگ زيبايی دارم عزيزم... موفق باشی مهربون... مهمون نواز خوبيم... بدرود...

ژاله

ممکن است دیر برگردیم / راهی ، رودی ، رویایی ...... / تو همراهت کبریت آورده ای ؟ / خاموشی اشیا / سایه روشن حروف / کوله پشتی سنگین / صخره های بلند و باد آن بالا / و شب احتمال یک اتفاق / بو بکش ! / بوی گرگ و رود و گریه می آید / باید بارانی پا به زا باشد ..... / دیر برگشتیم / تو نبودی / راه دور بود / رود بی قرار بود / و رویای نا تمام ترانه ای که هنوز ...... / هنوز در سایه سار مه گرفته ی صنوبران تشنه نشسته ام / راه را می پایم / رود می آید و می رود / دیر برگشتن ما / دور بودن راه / و رویای نا تمام ترانه ای که هنوز .... /

يه شهرضايي باحال

سلام. وبلاگ خيلي قشنگي داريد. خوش به حالتون!! خوشحال ميشم به وبلاگ منم يه سري بزنين .البته ما تازه كاريم و...!!! خيلي دوست دارم اگه لطف كنين و قدم رنجه كنين و منت نهيد و تشريف بيارين وبلاگ ما را منور كنيد.(اينا همه پاچه خواري بيد جدي نوگيريد!) اگه مطلبي خاطره‌اي چيزي هم از شهر شهيد پرورمون دارين خوشحال ميشيم به وبلاگ ما هم يه حالي بدين. آخه من تعريف شما رو از فهيمه شنيدم و و حالا با خوندن وبلاگ‌هاتون ديگه ايمان آوردم با اجازه وبلاگ‌هاتونم توي لينكدونيمون گذاشتيم.

atefeh

آمدم تا باز هم بوی آشنايی مشامم را نوازش کند. حالا که اينجا رسيدم ..ميبينم در سايه ی اين بيد مجنون و بوی کاهگل و..نميشود دلتنگ ماند.. نميشود عاشق نبود..عاشق زندگی..ميدانی مسيح..تو جزو اولين دوستان وبلاگی من بودی.. به شدت برايت ارزش قائلم.و به شدت نوشته هايت مرا آرام ميکند. راستی..شما هم پائيز را دوست داريد؟ آخر عاشقها همه تشنه ی پائيزند و باران..