<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

من اقرار می کنم

یک بار در  چهارده سالگی

در روز روشن

دختر قالی بافی را که تار و پود چشم هایش

نخ نما شده بود بوسیدم

و همه گل هائی که انگشتهای تاول زده اش

تا آن روزبافته بود

از تشنگی پژمرده بودند

وبرگ گونه هايش به رنگ پائيز بود

صاحب کار اخمو در حیرت بود

و به دنبال گل های قالی می گشت

که روی چادر دختر می خندیدند

و  قالی بردار

تجسم مسیح بی روح

که شعر هایش را در زخم دستهای دخترک پنهان کرده بود

تا دشواری شب را

با ترنم شعر به سپیده صبح گره زند

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
mohajer

booye ghorbat mi aayad...ama az che deltang shodi?delkhoshi ha kam nist..masalan in khorshid..koodake pas farda ...kaftare aan hafte...yek nafar dishab mord va hanooz naane gandom khoob ast...sabz bashi

Hamid

آقا مسيج يه پيغام برات گذاشتم مثل اينکه نرسيد. چرا تازگيها انقدر غمگين مينويسی عکسی هم که گذاشتی خيلی غم انگيزه .. با با ول کن ديگه دوروبرت رو نگاه کن چيزهای خوب هم هست. آدمهای خوب هم هست همه چيز که انقدر غم انگيز نيست دوست من.

alreza

مسیح جان سلام... محبتهای بیدریغ تو مسیح گونه جانبخش است ... این نیز چون پیش زیبا بود . جسارتاً از جمله های کوتاه تر اگر استفاده کنی بهتر نیست ؟