مرد بي لبخند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وقتی از دور او را میبینی

شکوفه های لبخند هاله ای مقدس برصورت او پیچیده اند

و تبسم نارس درخیل زلال اشکهایش

 که بر گونه نیست

 و از مژه ها پرواز می کنند

و امن ترین نسیم آنجاست که او رو به غروب ایستاده

و دستهای خاک بر پایش  پیچان

تا او را در بازوانش بکارد

 

به او نزدیک می شوم تا در امنیت تبسم چشم ها

گونه های شوریده را لمس کنم

جای پای اشکهائی که در پرواز سپیدند

و او

مرد بی لبخند

حتی آمدنم را هم ندید

و من شکوفه های لبخند را

آنجا که دور است

دوباره دیدم که مرا به خود میخواند

 

من

و مرد بی لبخند

و سراب این تبسم نارس

عاشقانه کویر را می پرستیم

 



 

/ 1 نظر / 9 بازدید
hamid-hajipoor

باريک الله آقا مسيح خودمون. يه مدت پيدات نبود رفته بودی مسافرت . عيد خوش گذشت آقا.