38024_wallpaper280.jpg

 

عمری است که در سیلابِ شوق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حتی با اشکِ  سخن چین بد نگفته ام

چه رسد به گونه های منتظرش

چرا جای دوری برویم

همین پسینِ حیرتِ سرگردانی ام

من بودم و شاخه های لخت

و پروانه ای که دیر آمد

تو اگر از سنگ چیزی شنیدی

من هم در آن جمع پریشان شنیده ام

فقط نمی دانم چرا طاقتِ ماندن ندارم

ماندن جائی

جز پشت پنجره انتظار

حتی اگر قاب

قندیل بسته باشد

/ 0 نظر / 5 بازدید