پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

کرم شب تاب

 

بیهوده در خواب های  من پرسه نزنید

هیچ راز سر به مهری بین ستاره با احتمال شب نیست

حالا گیرم که چشم آهو به غروب هم خندید

باید بروید تا نمی دانم کجا

پر کنید که من دیوار آن کوچه آشنا را می بوسم ؟

چرا از دیدن خودتان در آینه می هراسید ؟

من که کاری نکرده ام

فقط گفتم خودتان را در آب آن چشمه ببینید

بگذار راحت تان کنم

من از تکلم آواز های نا تمام شما

احتمال حتی یک کرم شب تاب هم

در آسمان بی ستاره رویا هایتان نمی بینم

حالا بروید بگذارید باران ببارد

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٥/۱/٧ساعت۱٢:٢٤ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()