پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

  دينا

 

 

به من بگو چرا

     به من بگو چراخواب این همه دیوار بی دریچه است ؟

     دینا ، دینا ، دینا دین ام را گرفتی

     کاش هر گز تو را کسی نزاده بود

     هیچ زمانی مثل امروز غمگین نبوده ام

     دل که دق می کند ، از دیوار کوتاه می بارد

     تو که خوب می دانی

     ایوان کودکی ام اصلا شب و دیوار و گریه نداشت

     من همان اوایل غروب

     با پیچک های بی قرار

     سرم بر بام پر ستاره بود

     صبح زود هم سلام من اول با خود آفتاب بود

     تو چه دیدی ؟

     تو چه کردی ؟

     کاش هر گز پایم به آن دریچه خلوت  نمی رسید

     من به بوسه می گفتم ذوق

     من به آب می گفتم سلام

     کی بعد از بوسه ، آب پشت پای مسافر ریخته بودم ؟

     چه می دانستم نذز پشت پا یعنی چه ؟

     حالا که رفته ای لااقل خواب ام را رها کن

     بگذار از کوچه خاموش کلمات

     به درس و مشق ام برسم

     باید شعر موسی و شبان را فردا از بر بخوانم

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٤/۱٢/٥ساعت٥:٠٩ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()