پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

 

چند روزی است احساسی شبیه معلق بودن بين زمين وآسمان را دارم.  اين روزها مرغ فکرم بر بام  چيزهاي جديد و غریبی مینشیند که تا بحال ندیده ام همه از جنس چیز ها و آدم هائی هستند که سالها دیده بر آنها داشتم اما به نظر وارونه جلوه میکنند . انگاری من پا در هوا هستم یا دنیا ! حوب معلومه تو این مدت تمام كارهاوبرداشتهائي را كه از طبيعت و زمین و زمان در ذهن به تصویر داشتم  وارونه نوشتم و چه سخت است وارونه توصیف کرد در حالیکخ دل راست می اندیشد. خورشيد را به زمين و درخت را به آسمان كشيدم. ابرها را هم به زمين آوردم. انسانهارا هم كله پا كردم. كوه را هم شكستم. نميدانم اينجوري بنظرم ميادكه در دنیای دیگری سیر می کنم شايدهم فكر ميكنم خطوط موازی بالاخره به هم رسیده اند و من در انتهای هستی به عقب مینگرم.

حالا فکر می کنم که لذت زندگی در این نیست که به مقصود رسیده ای بلکه سفر به سر منزل مقصود است که زندگی است و جائی که خطوط موازی به هم میرسند پایان سفر است.

شاید دیوانگان هم چنین دنیائی را تجربه می کنند ! بجائی رسیده اند که آغاز تقاطع خطوط موازی است و حتما در آن نقطه از گیتی همه چیز معلق است و وارونه چون نقطه اتکائی نیست و ثقلی حکوروائی نمی کند.

شاید هنوز بوی خاک را با خود دارم و تعلقی بر خاک که دنیای معلق هستی را وارونه میبینم.

مطمئنا شناور بودن را در بطن مادر هر کدام تجربه کرده ایم ووقتی پای در ثقل زمین میگذاریم با گریه همراهیم که وحشت سقوط را تخلیه میکنیم.

اگر انتهای هستی معلق است پس سفر از ثقل به فضای معلق حتما با تبسم همراه است.

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱۱/٦ساعت٢:٤۳ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()