پنجره ای برای دلتنگیها

 

گاهی یک احساس در ذهن ما خیال تولد دارد. باید او را زائید که بوی طبیعت و زندگی میدهد

اما این احساس تا بر واژه ننشیند نمیتوان او را شناخت و این شناخت را منتقل کرد زيرا صاحب احساس این نوزاد را تجربه و حس می کند اما خواننده باید آن را از پس واژه ها باز شناسد اینجاست که واژه ها چون حروف الفبای چینی هر کدام تکه ای از این جامه چهل تکه احساس را میسازد و اگر تکه ای را با رنگ مناسب انتخاب نکنیم آنطور که باید نوزاد جدید را به دیگران معرفی نکرده ايم و در واقع آن را ناقص شناسانده ایم.

اینهم احساسی از این دست باشد که تصویری درست از او نمایانده باشم

اي روح سرگردان
که قرار در تو بيقرار است
جز قرار هوسهاي کودکي
که در ساحل لبخندت
لنگر امن ميفرازد
وقتي ناشتاي عشق بودم
به ميهماني ات آمدم
با نياز کودکي
تو بوسه بارانم کردي
صورت عشق را بر سينه هايت فشردم
سينه هاي سپيدت که خيل حوريان بر آن آرميده اند
وبر شانه هايت مليله دوزي بوسه نشاندم
چه مهتاب شبي !
در مهتابي مشرف به آغوشت
چشم هاي مورب تو
آهوي باکره احساسم را شير داد
و من
ابريشمي از واژه هاي باراني
بر موهايت ميبافتم
که بوي زندگي ميداد
آي بيقرار
که من در تو
و تو
در من قرار مي گيري
هنوز در روياي باتو بودنم
دستهاي سپيدت را بر من گشاي
کودکانه در آغوشم گير
دلم بهانه  دارد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱۱/٤ساعت٦:۳٦ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()