پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

گاهی آدم ها به سکوت می نشینند و واژه ها به خواب ناز می روند و آدم غصه می خورد که مداد های رنگیش را گم کرده و دفتر نقاشی را باران شسته و صدای گل ها را می شنود که رنگ ترانه دارند اما تا بخواهی آن را بنویسی محو می شوند.حالا دیگر غصه هم ندارم که بامن باشد . مدا دهایم را هم که گم کردم . دفترم را هم که باران شست. اما می توانم بر جام پنجره که خیس بخار شب است با انگشت چیزی به یادگار بنویسم .چه باک که لحظه ای دیگر این یادگاری هم به پای سرخ نارنجی بخار شود.

 

سحرگاهان

پروانه سر بر شانه زنبق

سبک بال خوابِ فردا را می دید

و ماه وضو گرفته

چانه اش را برتکه ابری سفید تکیه داده بود

که پنجره را باز کردم

و گفتم صبح بخیر

 

چقدر قشنگ بود !

گاهی فاصله ما آدم ها

با چشمِ صمیمیت

و جاریِ سیالِ زندگی

 فقط

به اندازه همین ضخامتِ جامِ پنجره است

زندگی را می بینیم

زندگی را زندگی می کنیم

اما شانه هایمان

هیچ گاه سری را پذیرا نبوده اند

 

همیشه همین طور نبوده است !

من دوستی را می شناسم

قبل از وضو و نمازِ صبح

گلدان را زیارت می کند

و خاطرات معاشقه برگ ها رابا نسیم

وقتی فقط ستاره ای کنجکاو به تماشا ایستاده بود

برگ به برگ گوش می کند

و برگِ گل شمعدانی را نفس می کشد

دوست من می گوید

که تمام آواز های فاخته ها را از حفظ است

فاخته ها حرفشان شعر است

گاهی هم در شعر گریه می کنند

وقتی باران می آید تماشا می کنند

و وقتی یاری را از دست می دهند

دسته جمعی پرواز می کنند

و روح دوستشان را تا سرچشمه باران

بدرقه می کنند

 

پروانه که بیدار شد

ماه نمازش را قضا کرد

و رکعت رویاهای شبانه زنبق را خواند

و من از  قاب پنجره

یک سبد سایه های سرخ دیدم

که سرخ نارنجی از آن سَرَک می کشید

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٥/۱٢ساعت۱٠:٤٤ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()