پنجره ای برای دلتنگیها

 

گاهی آن خود ما در درون ما نهیب بر میداردکه خذف میشکند بازارت

دلتنگی امروز بر این مدار به باران نشست تا دریچه ای دیگر.

 

امروزقرص آینه قمر در عقرب است

گوئی کدورت خسته بیدار شده

و نگاه را بر نمی تابد

 با مشتهای گره کرده بردگان بی هویت

که همه آشنا می نمایند

و خشم میبارد از کمان رخ بغض بردگان

.

چشم هایم را میبندم

و باز میگشایم

و هنوز خیل عصیان

از پس این دیوار شیشه ای

مرا نشانه گرفته اند به تقصیری موهوم

و من حال محکومی شرم آگین را دارم

که همه ی واژه هایم بر لب تبخال زده اند

و قطره ای گرم بر گونه هایم فرو می افتد

 

گونه ام را لمس می کنم

و کسی می آید

 در قامت مشت و عصیان و نگاه شرر بار

سطح شیشه ای را میشکافد

و هرم بغض فریادش را برگونه هایم حس می کنم

 انگشت نشانه بر من دارد

که !

 هر گز کسی فجیع تر از این

دلش را ارزان مفروخت !

 

و من خودم را در آینه دیدم

که مشت می شدم

و خطی مورب سرخ

در سطح آینه

پرده آخر را مهر پایان زد

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۳/۱۱/۱ساعت٩:٤۳ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()