پنجره ای برای دلتنگیها

 

 Windblown trees and ocean, Lydgate Park, sunrise. Kauai island, Hawaii, USA  

چرا ؟

چرا نمی دانم وقتی گریه اَم می گیرد

این همه تشنه می شوم !

دلم می خواهد برای تمام مسافران نیامده 

برای تمام آن ها که منتظرند

برای درهای غریبِ مترصدِ یک ضربهْ آشنا

شعر بگویم

اما به اشکِ فروخورده اَم قسم

دستم حتی به یک واژه غمگین هم نمی رسد .

حتی نمی دانم می شود همین طوری

فریاد کشید !

دینا ..  آی چله نشینِ سکوت

 فقط تو می دانی چه می گویم

و چه حالی دارم .

حالا  هی بخند

اشکالی ندارد

دیوانه باید به دیوانه بخندد

لعنت به این کوچه

نمی شد من از همان اول اصلا تو را نمی دیدم ؟

داشتم با حال خودم زندگی می کردم

بغضم نیامده اشکم سرازیر بود

به هر بهانه فریاد می کشیدم

تو همه چیز را در من خشکاندی

حتی دریغ از یک رویا

اما یک چیزی را هنوز به تو نگفته ام

هنوز هم اگر خوابی ببینم

خواب باران و گیس و کبوتر

می بینم

  

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/٤/٢٥ساعت۱۱:۳٥ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()