پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

 

           مسخ

        

 

                                                                       

هیچ کس نمی دانست

 

که روزی دوپاره می شویم

 

و آن چیزِ بی نامِ درونِ ما

 

با تنها سارِ باقیمانده بر برکه

 

بال بر سمتِ غربِ غریب خواهد گشود

 

و ما مورچه هائی در ظلماتِ مُغاک رَدِ غذا می گیریم

 

و چون جانوران در خوابِ زمستانی

 

ایمانِ سُستِمان از پلک های سنگین

 

وداع خواهد کرد

 

کسی به ما نگفته بود

 

که دیگرقرار نیست هیچ سربازی

 

حسابِ گلوله هایش را پس دهد

 

علی الخصوص وقتی در ماموریتِ انسان دوستانه باشد !

 

و تنها معجزه بشر زنده ماندن

 

و گره زدنِ امروز به فردای نیامده است.

 

و هیچ تَنابَنده ای نمی دانست

 

که به شکلِ شبح های نرم در می آئیم

 

و در تدفینِ ارواحِ از دست رفته مان

 

به راه های بی شمارِ حیوان شدن می اندیشیم

 

و روزگاری خواهد آمد

 

که اسم هایمان را از بس به کار نمی آید

 

در تله ی موش های صحرائی

 

جا می گذاریم.

 

به ما هیچ کس نگفت

 

که سگ ها هم یکدیگر را از روی نام نمی شناسند

 

و روزی در پیِ کَفتار شدن

 

خُلق و خوی نجابت

 

از چشم هایشان رَخت خواهد بست

 

و از ته مانده های شرمِ عَبث چیزی نمی ماند

 

و دیگر کِراهتِ مرگ

 

رماندن سگ ها را از جسد های مُتعفن از یاد خواهد برد

 

کسی نمی دانست که روزی خواهد رسید

 

که " روزی " را برپله های تحقیر می نهند

 

و یکی یکی پائین که می روی

 

در خِفَتِ مَحض

 

خسته و بی رَمَق

 

به اندام های ساده فاقد جنسیت می رسیم

 

اما کسی از همقطاران گم شده ما

 

هنوز رویای کبودی را به یاد داشت

 

که کلماتِ مُعَطلِ بی نوا و بِکر

 

در این شهر کور روی هم می غَلطند

 

و دسته ای از واژه های ساده به هم خواهند رسید

 

و مقاومتِ ما را در هم می شکنند

 

ووقتی کسی نیست که اشک هایمان را پاک کند

 

باران ترانه خواهد بارید

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/٤/٢۱ساعت۱٢:۱٢ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()