پنجره ای برای دلتنگیها

 

 دینا...  میان ما مگر چند رودِ آب و کومهْ آتش نشسته است

 

که دست های پلِ آرزو های مان هیچ وقت بهم نمی رسند ؟

 

ببین !

 

من از این همه فاصله ذره ای هراس به دلِ بی دلم نیست

 

هراس من از خیلِ پروانه های نگاهِ بی تفاوتِ توست

 

که نه اِنگار وعدهْ ما تصرفِ بوسه و

 

دل داریِ آهویِ بی جفت بود !

 

دینا جان

 

تا کِی مثل نازکیِ نسیم

 

میلِ رفتن می کنی ؟

 

مگر تو برای آمدنِ زلالِ باران

 

همهْ آن گیسِ بلند

 

 که به قامتِ همهْ دردهایت بود

 

به تیغِ فریادِ ذوقِ نیامده دِرو نکردی ؟

 

و بر گردنِ سقاخانهْ تشنه و تب آلود

 

سینه ریزِ باران نساختی ؟

 

بیا تا با آمدنت

 

 آئینه ای در برابرِ ابرهایِ مغموم بگیریم

 

تا ابر ها شانه به سر کشند و

 

و به همین سادگی

 

گِره ازگیسِ بارانی وا کنند.

 

من می روم در آن کوچهْ پیچَک پوش

 

زیرِ پلکِ آن پنجرهْ رو به نیامدنِ همیشگی تو

 

من البته هزار بارِ دیگر

 

 سرِ قرارِ همیشگیِ پنجشنبه هایِ انتظار

 

آنجا منتظرت بودم

 

حتی با پلکِ بستهْ آن پنجره

 

چندین بار گلدان های لب شکستهْ خاطره را

 

تر و خشک کردیم

 

اما گلدان هم بهانه گرفته بود

 

حالا تا تو از پل گذر کنی

 

چترِ غصه های مرا بگیر

 

 تا آتشِ رویاهای تشنه ات خیسِ باران نشود

 

سَلانه سَلانه و آهسته بیا

 

من سرِ قرار به انتظار تو می مانم

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٤/۱ساعت۱٠:۳۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()