پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

چکار به کارِ بی سر و سامانِ من دارید ؟

 

اصلا به شما چه مربوط، که دامن نیلوفر با اشارهْ ستاره چین وا می کند؟

 

شما که دستهایتان را برای هیچ دستی نیافریده اند !

 

چگونه طاقتِ پیچیدنِ پیچک به التهابِ ستاره را می فهمید ؟

 

دیواری کوتاهتر از لهجهْ آب و تعبیرِ تشنگی سراغ ندارید !

 

آن وقت از بیقراریِ زانویِ آهویِ بی جفت

 

تعبیرِ تیر و صید و آتش و کباب می کنید ؟

 

اگر که نور و آینه دارید

 

بروید خیلی دورتر

 

دورتر از خودتان زیرِ سایهْ سادگی

 

رو به سرچشمهْ دریا دمی معنیِ خلوت را بفهمید

 

و ببینید ماهی هایِ خستهْ پا به ماه

 

چه خاطراتی از سفر و مرغ ماهیخوار می گویند

 

وببینید بلور های زندگی چگونه با بلورِ اشکِ شوق همنوائی می کنند

 

خوب ، اگر گوشتان این ترانه را نشنید

 

شاید آینه شکسته است !

 

مقصر شما نیستید

 

شما حق دارید که از خوابِ کبوتر بر سایهْ بالِ زخمیِ جفتِ خسته

 

معنی ْ دوست ْ داشتن را نبینید

 

گناه من آن است که فرقِ صبحِ امروز با فَلَقِ نیامدهْ فردا را می شناسم

 

و بجای " رَخوت "  در تکرارِ صبح و شام

 

چین های بیشمارِ گیسِ بلندِ دینا  را می بینم

 

که چینِ آخری به چشمِ او نزدیکتر است

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/۳/٢۸ساعت۸:٠٥ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()