پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

دلتنگی امروز حسرت یک بهار مغبون زمستان است که شاید تصویر بیشتر ما آدم ها باشد که من هم یکی از آنها هستم.

 

شراب ارغوانی

 جای امن و یار

یار مهربان ساقی

همه گل واژه بر شاخ درختانی

 که مغبون بهاری زودرس

به زخم تیغ سرمای زمستان

سخت عریانند

 

درختان این مترسکهای تنهائی

نشانداران گورستان رویا ها

کلاغان نیز بار بر بستند

و من در سوک مقصودم

و زخم باز بی مرحم

 

به رنگ ارغوانی می کشم بر شاخه های غبن

یک دامن شکوفه

به تعداد بهارانی که از رویا به باغ آورده بودم

 گاهگاهی

 

تو گوئی باغ رویا های من از جنس رویایند

ومن در جستجوی یک وجب خاکم

برای  این هجوم سبز

ولی افسوس خاکی جز به سر

بر در نمی بینم

 

دف و نی کی تواند گفت شرح این پریشانی ؟

که ساز آن مینوازد کز دلی بر دلبری پیغام باشد

مجال من همین نجوای درد کهنه با زخم است

مگر رودی نوازد یک شبی سرد

فغان گوشه ی قندیل رویا را

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٠/۳٠ساعت٩:۳٢ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()