پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

اگر تو این چنین می خواهی

 

باشد  دینا

 

دیگر از من حرفِ کوچه های تنگِ آشتی وُ

 

شوقِ خوابِ انار در نسیم وُ

 

 چراغ و ستاره

 

نخواهی شنید

 

اصلا به من چه که دریا ندیدگان قناری به سیخ می کشند

 

نکند خوابِ کنجِ خاموش و خاطراتِ گهواره برایم دیده ای ؟

 

از بس موج و هجوم ناگفته ها را با لبِ بسته

 

روز از پی شب

 

 شب از پی روز بر من باریدی طوطی شدم

 

سینه سارِ آتش پرستِ گونه خاکستری

 

پس حرفی بزن ....

 

تا کِی باید مسافرانِ خستهْ دریایِ چشم هایت را

 

با خوابِ یک پیاله آب بدرقه کنم

 

اصلا این تو و این پروانهْ  بی پروازی که به من  دادی

 

تو بااین همه رنگین کمان خاطره و رویاها یِ گس

 

که در بال بی قرارِ این پیله نشینِ اهل سکوت سپردی

 

دیگر خوابِ پرواز را هم باید به پیله بسپارد !

 

شب هم گذشت خیره چشمِ خسته

 

تا شکستنِ خواب قناری ها

 

لااقل حرفی بزن بویِ گسِ بُغض

 

نمی خواهی به ابرهای بی حوصلهْ متفرق نگاه کنی ؟

 

شاید از ترانهْ محتملِ نَم نَمِ باران پیغامی دارند

 

شب هم خسته شد دینا

 

نمی بینی امتدادِ حوصله به صبح می دهد ؟

 

بلند شو دینا

 

بلند شو با نسیمِ باکره وضوی بسم اله بگیریم

 

من اذانِ جوانه زدنِ بغض می گویم

 

تو هم دو رکعت  اشک به تسبیحِ خاطره بچرخان

 

وقتی به سجدهْ تحمل رفتیم

 

همهْ حرف هایم را پس می گیرم

 

قبول ؟

 

من معنی تبسم و بهانهْ تو را می فهمم !

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۳/٢٥ساعت۱۱:٥۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()