پنجره ای برای دلتنگیها

 

رویای کوچه سینه سرخ ها

آن روز بی قرار

 

دل به دریا سپردم و

 

کوچه هایِ کودکیِ هم نامِ غنچه هایِ وانشدهِ دامنت را

 

یک به یک بو کردم و سراغ بویِ پونه می گرفتم

 

که دختری پسِ پنجره یِ  دل واپسی

هی مرا  حلال می نگریست

و اشاره اش بویِ نیامدن تو را می داد.

من منظورش را نفهمیدم

اما گوئی اشاره ء روشنی به سینه سرخ نواحیِ غروب داشت

که سال هاست تشنه به صخره های خسته

 

در پیِ یک صدایِ مرموز و ساده

هی نوک بر سنگ می ساید

 

و حتی پژواکی هم ندیده است

من می دانستم که تو بی پیغام سفر نمی کنی دینا

نگاهِ مشوشِ آنسویِ پنجره نیز

راهی به رهائی ازامانتی نا شکیبا داشت

ومن ساده خاطر ب اين خيال آسوده .....

که بوی روسری خیسِ گریه هایِ بی صدایت

 مرا از پَرسهِ  کوی وپرُسه بویِ تو واداشت

ببین دینا

 

قرار ما سپردنِ راز سینه سرخ فقط به آهِ یاس بود و بس !

پس این بارانِ گریه به باد سپردن

بریدنِ طاقت است

 

یا شکستنِ پیمان  ؟

گیرم که سینه سرخ تو لکنت عدالت را شنید

فکر می کنی غم ها را در آن دیار به تساوی شیون کنند؟

نه دینا .. نه

 

به گمانم طاقت بریدی قناریِ قفس بریده

 

گیسو برانِ خودت را که فراموش نکرده ای ؟

 

که زار زار بر هر طره آن گریستی

 

و شب پرستان به خیالِ درو ریشه از رویاهایت سوزاندند

 

اما تو بر رویایِ عقیم آن ها فقط می خندیدی

 

که نا شکیبائیِ انحنای داس به انهدامِ یاس

 

 تنها نشئهِ تولد جوانه هایِ شکیبا بود

  

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/۳/٢۱ساعت۱:۳٥ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()