پنجره ای برای دلتنگیها

 

عاشقی در رهائی   

نگو که نمی خواهی منصرفم کنی

دستم را که فشردی من به فکر تولد پیمان بودم

هرگز نمی دانستم سرخ شدن گونه یعنی شرم !

و الا کی لبت را می بوسیدم ؟

 

تو حتی باور نداری که در همه رویاهای شبانه من می درخشی

آن وقت می گوئی که به شب معتقدم

و هنوز خودم را نمی شناسم ؟

حالا گیرم که تو راست می گوئی و

شب ستاره است

و تقصیر من این است که ستاره را در نور روز نمی بینم

نمی خواهی حد اقل معمای ملکه اسرار آمیز رویاهایم را باز کنی ؟

 

می گوئی با همدردی تو را مصرف می کنم !

می گوئی من عاشق اشتیاق خودم هستم تا تو !

می گوئی برو وقتی افسرده شدی بیا !

یعنی که من هنوز طعم گس ناپخته شعورم ؟

به گمانم سنگ لای چرخ این پیمان می بندی

تا باورت شود که آیا من هنوز خودم را شناخته ام یا نه

آخر اگر خودم را دوست نمی داشتم از کجا معنی دوست داشتن را می دانستم ؟

اگر فکر می کنی همدیگر را برای  زنده ماندن خودمان می خواهم

بیا صادقانه این بند را پاره کنیم

تو خودت مگر نگفتی

تنها عقاب میداند چگونه آرزو های مقدس را برای خود نخواهد

چقدر در رویاهایم عقاب برایت تعریف کردم

باز می گوئی دوستی ما به عاشقی نمی رسد ؟

 

گفتی که در زندگی توام با مرگ طاقت ماندن نداری

من که دندان های برنده زمان درنده را سالهاست کشیدم

من که فهمیدم تا کامل و به موقع زندگی نکنم

به موقع نمی توانم بمیرم

اما تو هم به حرف من گوش بده

آخر کی گفته که وقتی زندگی هست مرگ هم هست ؟

بیا و این هراس بیهوده رها کن دینا

زندگی باشد مرگی نیست

مرگ هم که بیاید زندگی نیست

بیا سرخ شدن گونه ها را از شرم

به غنچه اشتیاق با هم بودن معنی کنیم

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/۳/۱٦ساعت۳:٤٠ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()