پنجره ای برای دلتنگیها

 

رویاهای آشفته

دیشب

همه ی شب

تا دم دمای خمیازه های پرندگان خواب آلوده ی بی آشیان

من بودم و رویای تو

و عبارت مبهم دوستت دارم

اما جائی برای تو در من نبود

و به دنبال خودم می گشتم

شده بودم موش از سوراخ بزرگتر

که جارو هم به ارمغان می بردم !

آخر مگر نه اینکه برای نوشتن باید نشست

و دست بر تکیه گاهی قلم را به اشارت انگشت بر صفحه برقصاند ؟

تکیه گاهی به من دهید

تا همه رسم بی وفائی را با باران واژه هایم بر اندازم

من که هنوز نمی دانم کیم ؟

چگونه تو را برای خودم می خواهم !

نه

 بیخودی حدث مزن

درست است که بر سطح کف آلود برکه آلوده به هزار ترنم بودم

اما تنها یک میهانی ساده با ماهی ها کافی بود

تا شناسنامه ام را پاره کنم و نامی دیگر بر گزینم

هیچ اله

این اسم قشنگ تر است ؟ یا مسیح اله ؟

حالا هی بگو که نیهیلیست شده ام

اصلا بگو به آلزایمر هستی دچار شده ام

چه فرقی می کند که چی شده ام

تو چقدر حقیری که من هیچ

 تو را برای خود می خواهم ؟

نخند بی هدف !

به خودت بخند که آشیان بر باد ساخته ای

من بجای خنده آنگاه قهقه زدم

که با اولین پیاله در جشن ماهی ها به خواب رفتم

و فردا با استفراغ خزه ها از خواب بیدار شدم

و ماهی ها فرسنگها دور تر پی نشانه ی موج می گرفتند.

برخیز تمام نامه های مرا که تا کنون برایت نوشته ام پاره کن

متعهد حتی واژه ای از آن نیستم

تازه فرق بودن و نبودن را فهمیده ام

بگذار خودم را در آینه ببینم

نشانی هر که را  بدهد پیدایش خواهم کرد

شاید تو باشی

اما من فقط اندکی است که من شده ام

تو تا من عاشق شوم  خودت باش

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/۳/۱٤ساعت٦:۱٦ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()