پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

شنیدم چه می گوئی

سال هاست که می دانم

چرا موسی با زبان هارون حرف می زد

بیا برویم از آن شراب چهل ساله ی در چنگ چل گیس

پیاله ای عاریه کنیم

و غبار و زنگ از این واژه های افسرده و گم شده بشوئیم

دمی هم به خمره بزنیم

مگر نه اینکه مستی و راستی ؟

و الا تا دنیا دنیا ست

ترکیدن بغض اطلسی و لاله ی عباسی...

و آه شب بو ها را باید فراموش کنیم...

اصلا هیچ پروانه ای خواب بوسه ی یاس را هم نخواهد دید

تاکی بايد هی به در گفت که درگاه بشنود ؟

این همه دستور زبان و استعاره دردی را دوا نمی کنه

با دو کلمه ساده بگو " دلم برات تنگ میشه "

بیا کتاب های کودکی  هایمان را

کنار گلدون و سئوالات هفت سالگی دوباره بچینیم

شاید زبان باز کنیم....

آی دینا...

هیچ کس نفهمید کی هشیاری و کی چلی !

مثل بچه ها حرف می زنی

مثل بچه ها قهر می کنی

و مثل بچه ها گریه

چشمات هم تو بغض می خندند

هم تو ذوق

حلالت باد این " رهائی "

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۳/۱٠ساعت٤:۱۳ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()