پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

من اقرار می کنم

یک بار در  چهارده سالگی

در روز روشن

دختر قالی بافی را که تار و پود چشم هایش

نخ نما شده بود بوسیدم

و همه گل هائی که انگشتهای تاول زده اش

تا آن روزبافته بود

از تشنگی پژمرده بودند

وبرگ گونه هايش به رنگ پائيز بود

صاحب کار اخمو در حیرت بود

و به دنبال گل های قالی می گشت

که روی چادر دختر می خندیدند

و  قالی بردار

تجسم مسیح بی روح

که شعر هایش را در زخم دستهای دخترک پنهان کرده بود

تا دشواری شب را

با ترنم شعر به سپیده صبح گره زند

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۳/۳ساعت٩:۱٩ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()