پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

خسته ام دینا

خسته ام

کاش مرا هم کسی....

آنچنان که تو را به کند و زنجیر بسته است

مرا هم می بست

تا دمی در پس رویا هایم اطراق می کردم

و داد... هر چه باداباد می دادم

آخر .. مگر نه تو دیوانه ای ؟

بگو چگونه دیوانه شوم ؟

نخند !

تو که داشتی گریه می کردی ؟

راستی راستی که تو دیوانه ای

من ساده را بگو که چه دوستی دارم !

چه دشنام ها که با اضطراب به پسرت...

رحمت که تو را در بند می بست ندادم

پس بگو .. او چیزی را می داند که من ساده از آن بی خبرم

اما دینا

باور کن که چشم هایت به من دروغ نمی گویند

برای همین است که در پس این پنجره با تو هستم

تو دیوانه نیستی

دوست داری دیوانه باشی

چرا که همه پنجره هارا به رویت بسته اند

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٤/٢/۳٠ساعت۱٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()