پنجره ای برای دلتنگیها

 

خاتون خاطراتم

 

اینک کودک نیازمند و خفته در اعماق وجودم مرا می کشاند به آغوش مهر تو که میشناسد.چرا کودکیم را در میانسالی خجالت بکشم ؟ دستانم را به دور انگشتانت حلقه می زنم برای گم شدن با هم از عبور خاطرات شلوغ ما تارسیدن به خانه تنهائی. با نالش من سخنی از گلو به لب رسیده و گشودن تو این بغض فروخورده را با آهنگ نفسهائی که نجوای لالائی دارد با بال - بال زدن کبوتریت برای پاره کردن تارهای پریشانیم در این قفس تنهائی.

امشب دلم سخت هوای بیداری در تو را دارد و هوس پلوئی که شبی تنها آب آن را در ظرفی به جوش آوردی برای دل ترسانت که مبادا همسایه بداند از شام خبری نیست.می خواهم در بزرگی تو قد بگیرم.

زمان چه بی رحم بود در خمیدگی قد رعنایت با آن گیسوان رها شده و چشمان نافذ و مغرور که ایستادگی را آموخت.

نازنینم امشب بر انگشتان لرزان تو بوسه می زنم و به خانه خوابت می آیم برای پرواز بر بلندیهائی که پر از نشستن است. مادرم دوستت دارم که تو دوست داشتن را برایم معنی کردی و اشک ذوق را تو بر گونه هایم نشاندی و تبسم چشم ها را تو یادم دادی.

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/٢/٢٥ساعت۸:۱٠ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()