پنجره ای برای دلتنگیها

 

رویاها را "زندگی " کنیم     

آغاز دوستی من و عروسک زیبایم بر می گردد به زمانی که الفت دیرین با پستان مادر به فراق انجامید .مادری که زندگی مرا هم " زندگی " می کرد و هنوز عادت در او بودن با من بود.آری در فراقی اینچنین از آن الفت دیرین و شیرین و اجباری که هستی برای " من شدن " من بر سر راهم قرارداده بود در پریشانی و تنهائی زندگی را هجا می کردم که عروسک آمد و شد دوست کودکی هایم.که او سراپا گوش بود و تکیه گاه من و چه شبها که در کنارش امنیت بودن را تجربه کردم.

حالا که عروسکها این دوستان دوران کودکیم همه در جامه دان خاطرات به خوابی همیشگی رفته اند و خاموشند .و شاید خواب آن روزهای طلائی را میبینند و در هراس بیداریند چرا که در بیداری است که احساس متولد میشود و عدم شناخت احساس حقارتی جانسوز است.

اما " من امروز" من جای خالی عروسک ها را با خیل رویاهای سبز پر کرده است که نه تنها آنها را همیشه در آغوش دارم که تک تک آنها را "زندگی " می کنم و در نبودنشان بالهای زندگی شکسته است.

شاید زندگی این است که مجال دهیم تا رویاهایمان در متن زندگی جاری شوند و الا همچون عروسکهای دوران کودکی روزی در جامه دان هایمان بخواب خواهند رفت و ما میمانیم و پوچی .

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٢/٢۱ساعت۱:٥۳ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()