پنجره ای برای دلتنگیها

 

اگر میتوانستم عنان زمان دردست

را ه رفته را باز پیمایم

در آن گاه که زلال چشمهایت به من  گفت

 شاهزاده رویاهایت باشم

اطراق می کردم

 

کلبه ای میساختم به سادگی و صفای صمیمیت تو

 بر تپه ای مشرف به تمام دنیا

تا همه ببینند چه لعبتی مرا گزیده است

و چگونه زندگی با ما شکوفه می کند

و چگونه زندگی و مرگ ما با هم است

 

اگر میتوانستم راه رفته را بازگردم

و زندگی را دوباره زندگی کنم

در تمام مسیر قدمهایت گلهای سرخ میکاشتم

گل زندگی

خالی از هر خاری

تا قلبت با درد غریبه شود

و  چشم هایت تهی از اشک تیرگی

جز اشک ذوق

و خداحافظی از واژگان احساسمان شسته می شد

 

اما سفربه زمان رفته

 به دقایقی که گذشت

زمان پدران ما

 رویایی بیش نیست

 

حال که نمیتوانم سنگ ها و خار هارا از آن همه روز ها که گذشت حذف کنم

و در توانم نیست تا زندگی را دو باره زندگی کنم

اما میتوانم زشتی ها ی اکنون را  به مسلخ برم

اگرتنها یک روز دیگر فرصت باقی باشد

 که بودن با من

 از روی یقین تو باشد

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۳۱ساعت٩:٢۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()