پنجره ای برای دلتنگیها

 

زلف  مهتاب چه وحشی شده است !

ریزد امشب بهانه های گناه

همگناهی مگر رسد از راه

آفت شهر آشوبی

تلخ شیرین لبی

                        و جام هوس آلودی

 شاید این غنچه دلتنگی من

ونفس ها که به حلقوم گل اطلسی است

چشم حسرت بدرانند

و این بغض گره خورده

دمی بازشود

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۱/٢۳ساعت۱۱:٠٧ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()