پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

حاجی فیروزم .........

 ساالی یک روزم.......

 

تو حال مرا ببین که هم آواز هستی است

رنگ سیاه چهره مبین

این سنگینی خاکستر سالی است که بر دل نشسته بود

و آمده ام که در کنار شما خانه تکانی کنم

دلی که خود نمی شناسمش از این سیاهی

که رنگ کردند او را تا من راهی دگر روم

 

اما من دل را می شناسم گر در صد توی سیاهی آشیان کند

او هم مرا می شناسد که بی او هیچم

حاجی فیروزم

سالی یک روزم

 

 سیاه کرده ام این چهره تا به رنگ رویای شما در آیم

نه همین را میخواهید ؟

من بر باور ابلهانه این قوم فریاد سرمی دهم

که می شناسم شما را حتی اگر سیاهم کنید

گوهر من در سیاهی هم پرتو می افشاند

و راه را از بی راهی میشناسد

 

حاجی فیروزم.......

سالی یک روزم........

 

سالی یک روز فریاد بر می آورم

اما بدانید که همه سال شما را می شناختم

و درد را در صندوقچه دل نگهبان بودم

زهر خند خنده را بر شما ها می تابانم

که احمق پنداشتید مرا

در حالیکه حماقت شما ها را با رنگ سیاه

دائما در خود تکرار کردم

 

حاجی فیروزم............

سالی یک روزم..............

 

مر اکه سالی یک روز فریاد می کنم بی زبان پنداشتید ؟

بی زبان شاید !

اما بی دل هر گز

دایره ای از نکبت با آهنگ فهقه دیو

بر شما می بارم

فقط سالی یک بار

که بیش از این لیاقت را شرم می آید

که سیاهی از شماست

و سپیدی از من است

و بهار با من شکوفه می کند

که صبر را از صدف و خاک آموحتم

که مروارید شود خاک در مقام صبر

حاجی فیروزم........

سالی یک روزم............

بگذار سالی را بر حماقت من قهقهه کنید

اما نکبت تفکر شما را اینک به دایره می ریزم

و شما در خنده شکوفه ها شرم را که نمی فهمید

اما شرم با معنی تازه ای

به دفتر ایام باقی خواهد ماند

حاجی فیروزم............

سالی یک روزم..............

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸۳/۱٢/٢۸ساعت۱:۳۸ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()