پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

ای تو که  "هستی" سایه بلندای عشق توست

و ای توئی که فرصت رقص ذره ذره از هستی را بر قامت طناز یاس وجودت حلقه کرده ای

گمانم اینک در خیال آنی تا پیچکی بر پیچ طره آن خطه خاکی سرزمین آدم زنی

یادت هست که آدم را دوست داشتی و از باغ طوبایت به هجر در آن خطه نشاندی ؟

می دانم که هنوز دوستش داری از تو غیراز این بر نمی آید

نگاه تو همه چیز را جانی تازه دمیده

بغض های ترکیده شاخه ها را از دوق میبینی ؟

چه جوانه های برومندی که دیری نخواهد پائید آغوش های کوچکشان را بر تو خواهند گشود.

ای توئی که قلب ها را منقلب می کنی

و ماه و خورشید با تدبیر تو مونس شبها و روز های آدم غریب این خطه عشق را تکرار می کنند

اینک مطمئنم که پیچ پیچک طره خاک را غمزه نو میدهی و حال بر مدار احوال تو رقم می خورد

حال زمان را بر حال قلبها قرارده بهترین شکوفه های تبسمت را

که جز این در تدبیر تو نیست

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٦ساعت۱٠:٢٩ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()