پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

می خواهم در یک روز بارانی رنگین کمان را به چنگ و در آغوش گیرم

و آن را در صندوقچه دلم برایت نگهدارم

تا هر آنگاه که هوس کردی مهمان دلم باشی

تو را هزار و یک شب در هر کمان تکرار کنم

 

می خواهم بلند ترین قله این حوالی را بسازم

تا هر آنگاه که در خیال خلوت با خود

آرامش را می جوئی

و خودت را هر چه نزدیکتر در آغوش خودت می خواهی

زلال تنهائی در اختیار تو باشد

 

می خواهم پا در رکاب انتظار تو باشم

تا هر آنگاه که خلسه تنهائی تو را آشفته می کند

شانه هایم جای دستهای تو باشد

 

من در آرزوی آنم که به مقصد برم خیل خیال

که تو آنجا آخرین حرف جمله دوستت دارم  را

با نقطه دلم تمام کنی

و از سر خط مرا در پژواک شادیهایت رها

 

اما گاهی در نیمه راه مقصود رویاها میمانی !

و آنچه دستهایت برای بخشش مهیای آنند

در مشت های کوچک تو جای نمی گیرند

 

پس بیا تا آن زمان که بیاموزم چگونه رنگین کمان را صید کنم

و چگونه بلند بالاترین قله این حوالی را بسازم

برای تو آن کنم که بهترین آرزوهای دست یافتنی من است

خیلی ساده

 دوست تو باشم

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢۳ساعت٦:٠٧ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()