پنجره ای برای دلتنگیها

 

رقص واژه ها

دوست دارم واژه ها كمي استراحت كنند

 دلم نمي خواهد وقت تو را بگيرند
اما مگر عطر تو مي گذارد ؟

 مگر واژه ها می خوابند ؟

 هر شب به خوابم مي آيند


ديشب خواب
شان را ديدم

زیباترین واژه هایم در دره اي عميق افتاده بودند

و نگاه غریبانه آنها مرا به دهان گشاد و خوفناک دره می کشاند
وروي پيشاني زخمي واژه ها

خونابه نام تو را رج زده بود
دنياي غريبي است
!

نمي دانم چرا هر وقت به ياد تو مي افتم

نا خود آگاه در رقص سماع واژه ها متبلور می شوم

و احساس مي كنم بايد  چيزي بنويسم

چند خط از دريا

 چند خط از ابر

 چند خط از خاك

 شايد هم از سكوت كودكانه

ياسكوتي با دليل........ اما ؟
در اين زمانه اي كه نه روي سنگها چيزي مي شود نوشت و نه روي آبها

 براي تو از زخم ها نو شتن چه لذتي مي تو اند داشته باشد؟

 روزي فكر ميكردم اگر من حرفهايم را حتی روي نسيم هم كه بنويسم

 تو آنها را مي خواني

 راستي چند سال نوري از آن روزها گذشته است؟
بازي را بايد مهره به مهره باخت

 وقتي عشق روبروي تو بازي مي كند.
من هنوز دلم برايت تنگ ميشود!

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱۱ساعت۸:۳٢ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()