پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

اگر بوم و رنگ را از یک نقاش بگیرند مطمئنا به سراغ قلم و کاغذ حواهد رفت تا بر واژه نشاند آنچه در ذهنش تصویر شده. همه ما آدم ها چیزی در درونمان میجوشد که یک حس زیبائی است و دوست داریم آن حس را به تصویر کشیم تا درونمان را که ما را ساخته در آینه نظاره کنیم.

شاید این حس را با نوازش رنگ بر بوم نقاشی تصویر کنیم و شاید با بکارگیری واژه ها تصویر بسازیم و گاهی این حس را با نت موسیقی از زبان ساز جاری کنیم.

اینگونه است که خود را میشناسیم و دیگران نیز ما را.

این وبلاگ پنجره ای است که احساساتمان را در کنار شمعدانی ها در گلدان بکاریم .

 

 

پشت باغ سبز خاطرات من

كوچه اي است

كوچه اي به وسعت تمام سايه ها

و پرندگان آبي نگاه تو در آن

موج مي زند

و صداي گامهاي مهربان تو

خواب كوچه مرا به هم نمي زند

پس بيا از آسمان عشق

آخرين ستاره را بچين

بي تو من هميشه خلوتم

كوچه نيز

بوي انتظار مي دهد

 

من را موج به اينجاي نا كجا آورد

درپس كوچه هائيكه با ني ساخته اند

و بامهايش ستاره ها

و اذانش آواي پرندگان

 

قايقم اينك دور از ساحل

هنوز بر امواج

راه برگشت مي سپارد

و من در نماز كوچه ها

 

اينجا چراغ خانه ها مهتاب است

چشمهاي مردمانش خمار مي خندند

و دستها بوي ياس مي دهد

و پيراهن دخترانش گلي است

 

اينجا ستاره ها ميزايند

و نفسها عطر آگين است

و دلها بوسه پرتاب مي كنند

دلم بس تنگ است

و گوئي چشمهايم نمي بينند

و گوشهايم نيوشند از هر كران آوا را

راستش دلم را گم كرده ام

كوچه ها پيچ در پيچند

ديوار ها كوتاه

و پنجره ها باز

و صورتها گلدانهاي پنجره ها

 

دستي بر شانه ام سبكبال نشست

من را از لابلاي پيچكها بدرون برد

و در بستري روئيده در ياسها

مرا در آغوش كشيد

و گفت اينجا انتهاي كوچه است

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱٩ساعت۱۱:٥٤ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()