پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

امروز از وبلاگ دوستی نو جوان که هرگز ندیدمش گذری داشتم که قطعه زیر را پر محتوی دیدم و حیفم آمد که آن را در اینجا نیاورم :

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو وپرخوشه ترين شاخه را بياور.اما در هنگام عبور از گندم زار ،به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای را بچينی .

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی بازگشت . استاد پرسيد چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:

هر چه جلو تر میرفتم خوشه های پرچشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پر پشت ترين تا انتهای گندم زار رفتم و هيچ

استاد گفت عشق يعنی همين.

شاگرد پرسيد پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد و گفت به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياوراما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی بر گشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد؟

شاگرد گفت به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم آوردم و ترسيدم که اگر جلو تر بروم باز هم دست خالی بر گردم

باز هم استاد گفت :ازدواج يعنی همين.  

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ساعت٥:٥٥ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()