پنجره ای برای دلتنگیها

 

به بهانه ی تولد

روز تولد هر کدام از ما به ظاهرتاریخی است که در شناسنامه ما مینویسند اما به راستی تولد ما کدام لحظه است ؟

آیا آنجاست که احساس خلقت ما ظاهر میشود ؟ یا آنجاست که پا در زمین خاکی مینهیم ؟ و یا روز تولد ما همان روزی است که خدا خود را از نقطه ای به کهکشانی نا محدود گسترش داد ؟

هرچه هست خاطره و داستان تولد شیرین است که بد نیست آن را مروری کوتاه کنیم.

 

آن روز هائی که من ندیدم

روزهائی که وجودم دو پاره بود

هرپاره را دلی در آغوش داشت و صاحبدلان کسی نبودند مگر مادرم که می پرستیدمش و پدرم که چشمهایش امید من بود.

خانه تکیه داده بود به حفاظ سبز پیچکهای تو در تو که سرک می کشید به کوچه های گیج از عطر اقاقیا در آن شبهای مهتابی که از شیپورگلهای عباسی باغچه کوچک خانه -  بهار نوای دوست داشتن مینواخت و پدرم از شکاف پلک چشم های بیمارش به آبشار موهای مادرم مینگریست و نیمه ی خودم را دیدم که در جستجوی کسی است و  هر دو نیمه ی من در یک تلاقی نگاه در یک بوسه در هم جوشیدند و دو قطره اشک بوسه را غسل تعمید داد و من با احساس متولد شدم در پرواز شب پره هائی که این تولد را یک به یک از این گل اطلسی به دیگری خبر دادند اما من هنوز حبابی از احساس بودم حجمی سفید گاهی بر گلدانهای یاس و گاهی در تلاقی یک بوسه و گاهی در حجم نگاه تلی از گلهای عباسی .

من که تا این هنگام حبابی پر از احساس در پرواز بودم چونان قاصدک های سفید صید شدم در بازی کودکانه دو دلداده تا مهیا شوم برای یک زندگی خاکی و آن زمان بود که هجرت آغاز کردم و درد را از همان زمان آموختم دردی که اول بار در پشت دیوار بهشت در چشم  آدم و حوا اشک شد وقتی فرشتگان درهای بهشت را به روی آن دو بستند و راهی جز زمین برایشان باقی نمانده بود.

شاید تنها  و فقط احساس بودن سهل است چرا که چون آهوئی نا آرام و وحشی  آزادی را زندگی می کنی و این صیادان هستند که در زحمت صید تو میکوشند پس فرق است بین صیاد و حباب های احساس که عشق  نیز خود احساس است.

صیاد عشق میشناسد اما عشق خود نمی داند چیست اما از جنس آفریدگار است.

گاهی فکر می کنم آفریدگار که روزگاری فقط و تنها بصورت حجمی فشرده از عشق و احساس تجسم داشت برای شناخت خودش دست به کار خلقت شد و حجم فشرده محدود را در حجم بی انتهای هستی نقاشی کرد و آدم را آفرید تا در آینه او خود را بنگرد و عشق را تقسیم کند و این اول بار بود که با تقسیم حجمی فشرده حجم عشق بارور شد.

پس من از سرزمین احساس به خاک هجرت کردم تا رمز صیادی بیاموزم و آفریدگار و عشق را که چیزی جز خود نبودم بشناسم .

هنوز که سالها و زمانی طولانی از من گذشته است هنوز نمی دانم  کیستم ؟ اما  میدانم که چیستم .همان حباب احساسم.

گاهی فکر میکنم که خلقت با  آفریدگار و با آگاهی آغاز شد اما هجرت من از سرزمین احساس به خاک دردافشان نه با آگاهی بلکه  تلاقی احساس آنها که دوستشان دارم مرا جوانه زد همانگونه که نسیم بهاری بر دار و درخت و شاخه جوانه مینشاند.

جوانه من در مادرم به امانت داده شد تا ریشه کنم و طاقت سبز شدن در گلدان خاکی بیاموزم و آنجا بود که با تنازع بقا آشنا شدم. شیره ی جان و عشق از او که در او به امانت نشسته ام بنوشم تا بارورشوم و او در این تنازع نه تنها خست نورزید که مرا در صید جانش نیز مشتاق بود و با هر آهنگ منظومه ای که من می شدم چشمهایش زیباتر میشد و گونه هایش رنگ پاپیز و دهلیز رگهایش هر روز بزرگتر می شد تا آن سرخ سیال زندگی را که از دلش سرچشمه میگرفت در رگهای نحیف من نیز بدمد و اولین درس تقسیم عشق را برای تولد یک زندگی بیاموزد.

ماندنم در آن دهلیز عشقکده ی مادرم به تعداد نه رقص قرص ماه و نه غمزه ی  شیرین گذشت و حالا دالان های ریه هایم هوای تنفس و چشم هایم هوای دیدن داشت و حالا دلی داشتم که با مفهوم دلتنگی آشنا می شد و من از سر دلتنگی  در  شبی مهتابی که خلوت شب را جیک جیک گنجشکها مغشوش کرده بودند و فلق در کار رنگ آمیزی نیمه شرق گنبد مینا بود سرمست باده ی جان عشقکده را ترک گفتم تا بوی جوانه هائی که مهیای شکفتن بودند را بشنوم و دردناک وداع جدائی بود که داشتم برای عزیمت به شهر رنگها و یاسها. گوئی نیروئی غریب مرا از عشقکده ی مادرم جدا میکرد و او در فریاد این جدائی و من در ناله ی غربت طعم جدائی را چشیدم و آنگاه که هردو در سوک جدائی خلاء احساس را تجربه می کردیم در آغوش او با بوسه ای گرم و زرد به رنگ درد وبا قطره های ذلال اشک او صورتم گرم شد و اول تجربه بوسه را با بوی عشق احساس کردم و معنی آغوش امن را وقتی لب بر نوک کبوتران سینه مادرم نهادم با سکوتی خلوت تنفس کردم و صدای دل پدرم لالائی زیبای اولین خواب در سرزمین خاک گوشم را به آهنگ دوست داشتن نواخت و من بر گلدان پنجره اطاق جوانه زدن را تجربه کردم.

تولدم مبارک . من خودم را دوست دارم .من خودم را می پرستم و قول می دهم که عشقکده ای بر پا کنم تاهمه پروانه ها در کنار من خستگی پرواز را از بالهای ظریف و رعنا به در کنند که زندگی چیزی نیست جز تولدی مکرر و عشق یعنی تولد معنی برای زندگی کردن.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٦ساعت۱۱:٢۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()