پنجره ای برای دلتنگیها

 

گفتي كه :
چيست آنچه مرا در چنگ گرفته ؟
من زنده ماندن را تجربه مي کنم يا زندگي را ؟
تبسم اين وحشي به کدام سو مي خرامد ؟
شايد چونان کولي بر دشتي بي جهت
معناي او همين است که مي گذرانيم
شايد ره به مقصودي ندارد
و گويا او هدفي است که اينک من در او قرار دارم
پرنده در پرواز
گل سرخ در باد
بر آمدن خورشيد در پگاه
سوسوي ستارگان در شب
بازي كودكان در برزن
و پنجره هاي نگاه از پس هديه اي بر دوست
و بوسه اي در پرواز
زندگي اين است معامله نيست
زندگي عشق است
شعر است و موسيقي
گر هواخواه دره هاي سبزي
به قله ي كوهها صعود كن
وگر طالب ديدار قله اي تا ابرها بالا رو
اما اگر ميخواهي ابرها را بفهمي چشمهايت را ببند و بيانديش.
و جودت را به ترنم موسيقي زندگي بسپار
وآرا مش زندگي در تو جاري ميشود
پس آنگاه خودت را در قله خواهي ديد
و آنچه را تجربه مي کني
مي فهمي
زندگي اين است

اما من اينك اينم كه ميگويم :

مانند اسبي در برابر مانع
روي دو پا ايستاده ام
و دستها
که چليپا وار سينه را سپر امن مي گشايند
و دهان گشاد پنجره ها در تاريکي
چشم هاي بادکرده از اشک تهي نشده را مي مانند
و بارش تسليم
از آسماني محصور
سوار و اسب کهر را به سکون مي خواند
گوئي که همسفر موسايم
که فرعوني از پس
و در يائي در پيش
قبل از اراده شمشير نور بر دريا
و آهنگ تسليم
که خود ميماني بر ساحل
و نظاره اي
اراده ي سفر را که بر موج ها
دور تر از تو در پرواز است
و زخم جداشدن آرزو ها را
بر سينه ات حس مي کني

در برزخي که نيمي سکون
و نيمي در پرواز
کوچه هاي امن آغوش مي گشايندبر موج
و تو در آغوش نيمه ي گمشده ي خود
هراس بر ساحل
به فرعون مي سپاري


+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۳ساعت۱٠:۱٢ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()