پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

 


کوچه های کودکی

 

من هنوز كوچه هاي كودكيم را گم نكرده ام
هنوز اميدهاي كوچك من
از طلوع صورتي صبح شروع مي شود
و با گل هاي كاغذي اوج مي گيرد.

هنوز شبها پيش از خواب شعر فروغ را مي خوانم
هنوزدلم هواي پرسه ي شبانه مي كند

 و با مثنوي راز و نيازميكند.

هنوز بي پرده به تماشاي رويا ميروم

 و جاي پرسه و رويا را نميدانم.
هنور ميايم سر خط و هي مي نويسم عشق

و تازه بعد ازاينهمه سال مي فهمم فقط چشمهاي ليلي را كشيده ام

 و مجنون را جا گذاشته ام.
هنوز بوي دلي را استشمام ميكنم

 كه در غربت آن بوي آشنا مي بينم.


هنوز ميدانم كه بايد بروم اما ايستاده ام!!
هنوز قطار خالي ميرود

 و من جامه دان را رها نكرده ام
هنوز در ميان اين دو واژه كه عشق مهمتر است يا تفاهم
؟

 مانده ام!

 و با خود به تفاهم نرسيده ام.

هنوز حواس من پيش پرنده ايست
كه بر بالاترين درخت خيابان
ايستاده است

و درخت را ادامه مي دهد
و من سرم را تا آخرين سلول
در باد رها مي كنم
باد موهايم را به آسمان ميبرد
و من بر تنهاترين درخت خيابان
پرنده ميشوم.

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱۱/۱۱ساعت۱٠:۳۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()