پنجره ای برای دلتنگیها

 

خونابه های یک تبسم

کفش هایم را جغدی پیر پوشیده است

 

جامه هایم را گرگی کفتار خوی

 

که اصلا اهل این کوچه نبوده اند

 

و دل ام که مال خودم نیست

 

میل عجیبی به همین چیز های پیش پا افتاده کرده است

 

آیا کسی هست که بفهمد

 

شستن یکی دو لکه از پیشانی نسترن

 

چقدر دشوار است ؟

 

به گمانم دریا ندیدگان

 

از انعکاس تبسم در آینه بی خبرند

 

حالا من اینجا

 

بال نشین ملائکی آشنایم

 

که از آواز جغد و عربده گرگ گذشته اند

 

و چقدر از آرامش حضورشان دل گرم ام

 

من آن پائین ، آنجا که شما نشسته اید

 

هنوز خطوطی آشنا از خاطرات آینه را جا گذاشته ام

 

و حس می کنم هنوز

 

حس می کنم که طلبکار یکی دو بوسه

 

از محرمان آن همه قرار بیقرارم

 

من دارم به وضوح شما را میبینم

 

بر دیوار خاطرات تان جغد نشسته است

 

و تبسم آهوان بی جفت

 

در عفونت چنگال هایتان

 

بیهودگی شما را خونابه می کند

 

باز دارد باران می آید

 

وقتی حوصله ام تنگ میشود آسمان می بارد

 

این بار هم به سلامت عبور خواهم کرد

 

همانطور که بارها از لبه تیز تیغ !

 

به دینا بگو گریه نکن

 

من هر گز نمی میرم

 

دارد باران می آید

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٥/٢/۱٠ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()