پنجره ای برای دلتنگیها

چند نکته در مورد فرم و مضمون هايکو - بخش اول

بیت گم شده

سید علی می گفت:

بعید می دانم از راه دریا رفته باشد

دریا

فقط تخیل مستعار من است .

لابلای حروف و کلمات پی اش را گرفتم

پیش خودم می گفتم ، نکند سر و سری با حروف داشته باشد

وقتی حرف به حرف را چیدم

چیزی نماند

جز یک راه بی راهه

که جای پای هیچ مسافری با خود نداشت .

فهمیدم هر چه هست

باید در همین برهوت

همین سفر

ودر همین راه

قامت خم کرده باشد

در تثلیث هایکو ، باشو و راه ، فرقی نمی کند که اول از کدام پاره این سه تار شروع کنیم ، همه با هم عجین اند . هایکو با باشو ، باشو با راه و راه هم که به هایکو خواهد رسید .

همه چیز با یک سفر شروع شد ،

در یک شب زمستانی ، سال 1683 میلادی ، پس از مرگ مادرش ، کلبه باشو فرو ریخت و در آتش سوخت . پا به چهل سالگی گذاشته بود ، راهی سفر شد به راه هائی که خود نمی دانست به کجا خواهد رفت . راه برای باشو استعاره ای از همین زندگی است که کسی نگفت از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت .کو به کو ، روستا به روستا ، شهر به شهر را گشت و مثل یک راهب آواره پرسه می زد .

به هر شهر و دیاری رفت ، شاگردانی بر او جمع می شدند و او فنون سرودن هایکو را به ایشان می آموخت . سوغات اش همان چند هایکوئی بود که در راه و سفر و انس با طبیعت سروده بود . این هایکو ها همه ی تجربه ی معاشقه باشو با تنهائی و راه و طبیعت بود .

داستان زایش هایکو ها را برایشان تعریف می کرد تا دست از تخیل شاعرانه بشویند و درد زایمان زایش هایکو را بچشند .

نه فلسفه می آموخت ، نه دانش بلکه فقط راه و رسم همدردی می آموخت .

می گفت چشم ها را باید شست ، تجربه آسان است اما چگونگی دیدن مهم است .

نقب می زد به زیر حواس و ادراک . نگاه شسته شاگرد ها را می انداخت آنجائی که هایکو سو سو می زد . نشان شان می داد که هایکو با چشم جان می بیند ، منظری می بیند که جان آن منظر جان است . و زبانی باید تا از زبان جان بگوید و بنویسد.

در تعریف هایکو می گفت که باید به حس حس ها برسید . هایکو را شعر حس حس ها می دانست .

وقتی حواس تان را درگیر یک حس می کنید ، در واقع دست بکار ترجمان آن حس و خیال هستید ، سعی کنید آنقدر به آن حس نزدیک شوید تا به ادراکی صادقانه از آن چشم انداز برسید ، و آن هنگام است که به مهم ترین وجه و نگاه هایکو نزدیک شده اید.

گاهی یک همسوئی در آنچه بیرون از ما و آنچه در ذهن است ، فرصتی ایجاد می کند که به روح هایکو نزدیک شوید .

شکوفه های سیب وحشی

و چیزی در درون من

که گوئی گل می دهد

اغلب روح هایکو باعث میشود که اضداد به یک معنی برسند ، نور و تاریکی ، صدا و سکوت ، رایحه و فقدان بو ، طعم و بی طعمی ، وصال و جدائی ، .... .

شب بی مهتاب

چیزی به عاریه می گیرم

 از برف ها

هایکو در مورد هیچ چیز نیست اما همه چیز را بیان می کند ، این کار شاعر است که تمام حواس را رها کند تا لحظه ای از زمان را از شتاب بگیرد و ثبت کند . اسرار و رموز را ببیند اما سخن در پرده بگوید .

در هایکو ، به چگونگی تلفیق زمان و بی زمانی ، و چرائی همنشینی زندگی با مرگ می رسیم .

ماه گرفته است

و من پا می گذارم

به تاریکی خودم

اگر خود را وادار کنیم تا دنیای اطرافمان را درک کنیم ، خود بخود یک شعف و فیضی روشن بر زندگی سایه می اندازد حتی اگر از مرگ بگوئیم .

در ثبت هر لحظه از زمان ، در واقع از زمان جدا می شویم ، چه شگفت انگیز و سحر آمیز است این بی زمانی .

برای سرودن هایکو ، شاعر باید که بی مقدمه ، همه توان و حواسش را بگار گیرد و با جهان و هر چه در آن است یکی شود ، و اگر اینچنین شد ، چشم انداری که جان شاعر در شعر می نشاند ماندگار و یکتا خواهد شد.

شاید همنشینی ذن با هایکو از این بابت است که در فلسفه ذن جای دو شناخت تنگ است و مفری برای این دو شناخت نیست ، یکی شناخت پنداری و گمانه زنی در ارتباط با اشیا و همچنین شناخت نسبی که اشیا را در ارتباط و با قیاس چیز های شناخته شده می سنجیم . ذن تنها با شناخت مطلق سر و کار دارد .

درشناخت نسبی ، در را به این دلیل در می نامیم که با پنجره فرق دارد و کوه با دشت به این علت تفاوت دارد که بلند تر است . اما درشناخت مطلق نه پنداری در کار است و نه قیاسی در بین ، برخورد بی واسطه انسان است با طبیعت و اشیا و پرش به تاریخ بی کلامی و بی حرفی انسان اولیه و حیرت هایش.

می گویند در هایکو قیاس و تشبیه جائی ندارد ، برای شناخت اشیا باید که به درون اشیا رفت ، آنجا زیبائی همانگونه که هست دیده میشود و غیر از تشبیه به خود به هیچ چیز دیگری مانند نیست .

حضرت باشو به شاگردانش می گفت : به درون درخت برو اگر که در پی فهمیدن درختی و به درون خیزران سفر کن اگر در پی شناختن خیزرانی .

این روز ها ،آنقدر در فرم و قالب هایکو بحث شده که هایکو را فقط سه سطر کوتاه می پندارند و چند تصویر پنهان شده در این سطور و گاهی هم حیرتی پیچیده در این تصاویر.

اما مفهوم هایکو در پس سایه های فرم هنوز پنهان است .

به نظر ميرسد كه هایکو همان سیر و سیاحت در اشیا و هستی است از طریق شناخت مطلق ، اين مرحله از شناخت در قلمرو ذن جای دارد ، سوژه اینجا در بی خویشی خویش سیر می کند . از ریشه ی آدمیت خويش مهجور می ماند ، حیرتی هم در کار نیست ، چیزی که هست آرامش است و سبکی و پرواز ، و این نشانه ها تنها برای سوژه است که معنا و لذت دارد چرا که اوست که ناظر بر آن حال و تجربه است .

هیچ کس تا کنون حال و هوائي را که در ذن تجربه ميشود به دیگری منتقل نکرده است ، هر کسی باید تجربه خاص خود را تجربه کند ، صدا و بیان در ذن جائی ندارد .

پس حدود همنشینی سیر و سیاحت در هایکو با سیر در ذن در کجا است؟

در هایکو ، شخص در بی خویشی خویش به درون اشیا و طبیعت نفوذ می کند ، با آن ها یکی میشود ، هم منظر است هم ناظر . سوژه اینجا در قلمرو ذن سیر می کند .

جایگاه ذن اگر ماندن در آن حالت است ، جایگاه هایکو اما ، از پس آن تجربه والا عقب گردی ناگهانی به برزخ بی خویشی و با خویشی است . چرا که حیرت فقط می تواند در مقایسه بودن و نبودن اتفاق افتد .

در این عقب نشینی ، هایکو سرا در برزخ آن بی خویشی و با خویشی حیرت می کند ، غمگین می شود .

حیرت ريشه انساني دارد و پايش درخاک است ، هایکو سرا در سایه روشن بین خاک و بي خويشي هایکو را کامل می کند .

حالا این سفر به بی خویشی و برگشت تا برزخ با چه کلامی تصویر میشود و در چه قالبی قرار می گیرد ؟ آیا دو سطر است ؟

آیا سه سطر است ؟

این به تاریخ زبان فرهنگی مذهبی قومی بر می گردد که هایکو درآنجا متولد شده است . 

به نظر می رسد که قالب و فرم 17 هجائی که در سه هجای 5و7و5 تقطیع میشود ریشه در آهنگ و موسیقی و مزامير بودیستی در مراسم عبادی مذهبی داشته باشد . این فرم خط و ربطی با ناخود آگاه تاریخی -فرهنگی مردم ژاپن دارد . بعبارت دیگر این فرم نیست که تاثیر پذیری هایکو را و یا حتی هایکو شدن یک سروده را دلالت دارد بلکه آن موسیقی و صدای آشنا در ناخود آگاه یک ملت فرهنگی است که فرم را برای این نوع شعر می آفریند .

اگر از مشخصه هاي هايكو آن است كه آن را بتوان با یک نفس خواند.پس هایکو در بیان فرم ندارد .یعنی تا آنجا که هایکو با صدا منتقل می شود ملودی دارد ، لحن دارد اما فرم ندارد.

بدین لحاظ است که جایگاه فرم در هایکو وقتی مطرح میشود که بخواهیم هایکو را با نوشتار منتقل کنیم که آن سکته های بین سه سطر فرصت هائی است که مخاطب را و یا خواننده را امان می دهد تا لحظه ای در حال آن شعف و حیرانی که هایکو سرا تجربه کرده است منظر به منظر نفسی تازه کند .

و شاید نوشتن هایکو در سه سطر کوتاه و عمودی در زبان ژاپنی که زبانی است با الفبای نمادین ، این فرم خود نمادی بر هایکو می افزاید که در ترجمه هایکو از زبان ژاپنی این نماد افزوده منتقل نمی گردد .

و شاید این نماد افزوده همان نام هایکو باشد که در فرم اش مستتر میشود . همانگونه که در خوشنویسی فارسی فرم به شکل مضمون نقاشی میشود.

لذا وقتی در زبان دیگری مثل فارسی ، هایکو سروده میشود ، چنانچه فقط فرم هجائی 5 و 7و5 را بعنوان شناخت سره از ناسره بر گزینیم حاصل نه تنها چیز خوش آیندی از آب در نمی آید بلکه زمینه های پرورش این گوهر یکدانه را ازبین خواهیم برد.

در تقطیع هایکو ، خود بخود هایکو به دو بخش اصلی تقسیم میشود ، در حالیکه هر بخش مستقل است بخش دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد و یک رابطه تو در تو و متقابل با هم پیدا می کنند.

بطور ساده ، این دوبخش یکی تصاویری است که ذهن هایکو سرا در حالت شبیه ذن دیده است و بخش دوم حیرتی است و یا لذتی است که هایکو سرا حس می کند آنگاه که از حالت ذن کمی به سایه روشن زندگی عادی وارد میشود و در برزخ بین ذن و واقعیت قرار می گیرد . این بخش مربوط است به حس انسانی هایکو .

در بارش نقره فام نور

هر دو برهنه اند

هم باد ، هم برکه

سید علی صالحی همراه و همنفس دوسطر نخست است و وقتی به هوش می آید برکه ای و بادی بیش برایش نمانده است. چنگ به دامان این هردو می زند .

چون ذن یکی از اصول مذهب بودیسم است و سفر از شئی نقطه آغاز ذن محسوب میشود و از طرف دیگر زادگاه هایکو سرزمین ذن بوده است ، لذا یک عنصر و یاتصویر طبیعی و یا به عبارت دیگر یک فصل واژه جز اصلی هایکو را تشکیل می دهد.

فصل واژه حال و هوا و مکان و زمان سرودن هایکو را برای مخاطب روشن می کند و همه حس و حالی که در ناخودآگاه مخاطب است به تصویر سرازیر میشود. در تعامل حس و حال شاعر و حس و حال و تجربه خاص مخاطب هایکو دوباره تجربه می شود و به کمال می رسد .

مسافری

بگذار چنین ام بنامند

این رگبار پائیزی

باید این تنهائی و سرگردانی باشو را ، در آن رگبار سوز آفرین پائیزی تجربه کرد تا برسیم به نگاه بی تفاوت نظاره کنندگان ، به حال و هوای این سرگشته تنها و طنز نیش دار بگذار چنین ام بنام اند .

مضمون هایکو عموما بغرنج نیست ، اغلب تم های معمولی زندگی روزانه و تجارب آدم ها را دوباره به تصویر می کشد و از مخاطب می خواهد که با دید و منظر جدیدی به این حالات نگاه کند.

آری بهار آمده است

تپه ای بی نام ، در این پگاه

به مه فروپوشیده

آری ، تپه ای که از بس بی اهمیت است نامی برآن نیست وقتی مه بر او می نشیند پله ای میشود برای عروج

 اگر بنا باشد که هایکو ماندگار و زنده باشد و زندگی را منعکس کند باید که دارای ریتم و یا جریان باشد همانگونه که زندگی اینچنین است و جاری است . راز باور پذیری هایکو در همین نکته نهفته است که مثل زندگی است.

سواره می گذرم در خلنگ زار تابستانی

آه ، اسب را بدان سو بر

آنجا که کو کو می خواند

کوکو وقتی هزار بار خواند بجای صدا خونابه می ریزد از گلویش . راه سفر برای باشو از این دیار می گذرد .

آنچه که ما می بینیم خود طبیعت و یا واقعیت نیست ، بلکه برداشتی از طبیعت است ، متناسب با روش و چگونگی نگاه و نوع ابهامات و سئوال های ما راجع به هستی ، واقعیت و طبیعت . به بیان دیگر همانگونه که ورنر هایزنبرگ در مورد شعر می گوید : شعر را نمی توان همانطوری که هست ببینیم و بفهمیم ، چون در اینصورت آنچه از شعر حاصل می شود فقط کورسوئی از برداشت مخاطب است .

هر شعری به مخاطبی نیاز دارد که بخشی از شعر شود و بخی از شعر را تشکیل دهد ، سوژه و ابژه اینجا تفکیک ناپذیرند . اینجا است که روح شعر زندگی دوباره را شروع خواهد کرد.

ذهن انسان هیچگاه از یک شئی و یا یک چیز بطور تجریدی ، حسی ماندگار دریافت نمی کند ، بلکه این همپوشانی ها ، تضاد ها ، اغتشاش ها و همجوشی اشیا و تصاویر است که چیزی را به ذهن متبادر و منتقل می کند.

سکوت را آنگاه می فهمیم که سکوت بین دو سنج را فشرده کنیم سنج ها با هم تصادم کنند. و صدا آغاز شود . این صدا نمود آن سکوت است ، صدا را بدون سکوت و سکوت را بدون صدا نمیتوان فهمید.

آنان ، به تشنج

چنگ در سنبله های جو زدند

به هنگام وداع شان

در یازدهم ماه مه سال 1694 باشو از ئدو رهسپار زادگاهش شد. این آخرین سفر او بود و در دوازدهم اکتبر همان سال در ئوساکا در گذشت . دوستان و شاگردانی که برای بدرقه و وداع آمده بودند بی اراده چنگ در سنبله های جوی که در کنار راه رسته بود می زدند.

آن چیز غریب ، آن نداشتن های از این پس ، با چنگ زدن در سنبله های جو نمود پیدا می کند .

در تلقي و رفتارش با طبيعت ، متواضع فروتن ، فارغ از هواي نفس و عميقا شخصيتي احترام بر انگيز بود ، به شاگردانش مي گفت : به درون درخت برو اگر كه در پي فهميدن درختي و به درون خيزران بايد رفت

 

خشم ، بي عدالتي و حس گرائي جائي در هايكو ندارد اما روند طبيعي آلام و رنج ها و مرگ كه خود پيرايه هاي زندگي هستند و زندگي جز با اين شرر ها معني ندارد با روح هايكو همساز است. اما طرز برخورد ، تلقي و رفتار ما با مخلوقاتي كه اسير اين نا ملايمات هستند نه بيان شيواي آن درد ها كه روح هايكو بايد القاي همدردي باشد همانگونه كه براي شناخت خيزران بايد كه در بند بند خيزران زندگي كرده باشيم و با حس آن يكي شده باشيم.

شاگردان باشو در اطراف و اكناف ژاپن وقتي خبر دار مي شدند كه باشو در راه رسيدن به آن ديار  است برايش كلبه اي مي ساختند مشرف بر باغچه اي محقر و چند درخت موز در آن باغچه مي كاشتند.

در زبان ژاپني باشو به معني درخت موز است و اين اسم براي او ماندگار شد ، اما رمز و راز اين اسم و بهانه هاي باشو به در خت موز از براي چيست هنوز  از اين راز خبري نيست.

باشو شاعر درخت هاي موز و كلبه هاي متروك است ، در كلبه مي نشست و مي نوشت .

 

باشو

اول از همه از او مي گويد

شر شر باران شبانه

آنگاه که از نبرد گاهی تاريخي ديدن مي كرد ، آن بالاي بيشه هاي انبوه ، مثل اينكه مزاري گمنام را پيدا كرده باشد ، هيچ چيز آنجا نبود جز خلنگ زار هاي پريده رنگ و آفتاب سوخته ، با تماشاي آن صحنه این هایکو شکفت :

چه مانده است

از روياهاي آن مبارزان سترگ

خلنگ زار هاي خشكيده

می گفت تجربه اي كه هايكو بر مبناي آن سروده مي شود خيلي مهم تر از بكارگيري قوه ابداع و زبان آگاهانه در هايكو است، وقتي تجربه سوژه بر  هايكو مي نشيند ناله ها ، تبسم ها ، شوق ها و بغض هاي مستتر در هايكو زنده تر ، روشن تر ، باور پذير تر و در نهايت زندگی را منعکس خواهد کرد.

در وصف حال خویش آنگاه که هايكو را می سراید ، براي شاگردانش توضيح مي داد كه : شاعر بايد جذب طبيعت شود ، با او يكي شود و من خويش را بعنوان راوي فراموش كند و در هيچ كجاي هايكو حضور نداشته باشد ، مگر در سايه و برزخ حيراني و تنها يك دم كوتاه و بس . چرا كه حيرت و بغض و زنجره در گزاره هاي انساني است كه براي انسان قابل فهم و قابل انتقال است .

دم به دم گوشزد مي كرد سادگي را با خوش زبانی و لطافت در بیان " لحظه هايكو " بايد  به كار بست تا هايكو به حقيقت آن لحظه و شناخت و دريافت آن لحظه هر چه بيشتر نزديك شود.

در اواخر عمرش به ايده جديدي در هايكو رسيده بود ، به سبكي كه با عث شد هايكو هر چه پر معناتر و عمیق شود.

 

اين ايده چيزي نبود جز سبكي ، روشني و ظرافت .

در توصیف این ایده جدید می گفت : با بكار گيري اين " سبكي ، روشنی و ظرافت " هایکو احساسي را منتقل مي كند كه انگاري لايه نازكي از آب زلال در بستري ماسه اي ، در جويي جاري است و تعامل و معاشقه آب و شن ريزه ها را ببينيم.

در برابر سو‍ژه هاي لطيف ، ظريف و جوشان بی تاب می شد ، مثل برگي سبك و نو جوان  سنبله ي گندم كه در تاب و بي تابي در نوسان است وقتی حشره اي روي آن می نشیند و يا به سنبله اي بي تاب و سنجاقكي تاب از دست داده كه هر دم نشستن بر سنبله را تجربه مي كند و در اين تجربه مكرر و نا موفق دست از علاقه نشستن بر نمي دارد.

سعي زیادی كرد معني ، روح و مفهوم سبكي و ظرافت را هم در سوژه و هم در فرم و ساخت هايكو براي شاگردانش توضيح دهد . اما شايد فهم اين مفهوم و ادراك مشكل بود و باشو از شاگردانش راضي نبود كه نمي توانستند روح اين گفته را بفهمند و دريافت كنند.

 

در اين گير و دار او داشت با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد و نمي خواست قبل از منتقل كردن اين مفهوم اسير مرگ شود

اين راه !

ره گذاري نمي گذرد

شامگاه خزاني .

راهي را كه باشو در اكثر هايكو ها از آن نام مي برد ، راه و سياقي است كه از سفر هايش بر گرفت براي دريافت حقيقتي كه مذهب برايش تصوير مي كرد و مي توان اذعان داشت كه هايكو هاي باشو بدون در نظر گرفتن اراده و ايده باشو به معني اصلي نخواد نشست .

باشو حدود 300 سال قبل در يك عصر پائيزي مرد ، در جاده اي گمنام ، در منطقه اي دور افتاده در ژاپن .

او دراز كشيده بود روي خا ك و درد در امعا و احشايش مي پيچيد و با مرگ معاشقه می کرد .

شاگرداني كه براي ديدنش آمده بودند او را در آن حال ديدند و بر او حلقه زدند ، داشت هايكوئي را زمزمه مي كرد . یکی از شاگرد ها ،  هايكو را لب خواني كرد و به حافظه سپرد ، اين زبان حال در آخرين دم را در ژاپن شعر مرگ مي گويند :

در اين سفر

رويا ها سرگردان اند

وخلنگ زار هاي سوخته

در كتاب هايكو از آغاز تا امروز برگردان احمد شاملو و ع . پاشائي ، اين هايكو را كه شعر مرگ است اينچنين ترجمه كرده اند :

بيمار در سفري

روياهاي من سرگردان است

بر خلنگ زاران پژمرده

دقايقي بعد ريتم زمزمه آهسته تر و صداي وا‍ژه ها بگوش نمي رسيد اما لب هايش مي لرزيدند ، شاگرد باشو فقط دو سطر را توانست از لب هايش بچيند ، سطر اول گم شد

 

.....................

هنوز سرگردان است

اين جان رويا خيز من

سيد علي صالحي مي گفت ، این سطر را دیده است ، دست آن " بیم ساده آشنا " دیده است ، که شبی ، شعری برایش آورده  . آن سطر به این لب های لرزان می آمد  :

خلنگ زار هاي سوخته

هنوز سرگردان است

اين جان رويا خيز من

 

در واپسين روز ، همه صبح را خوابيد ، صلات ظهر بيدار شد ، با همه جنبنده هاي اطرافش همدلي كرد برايشان نوشت : اين حشرات چقدر مسرور اند ،كه مردي در احتضار را پذيرايند

عصر كه شد ، دست به سينه نشست ، مزامير بودا را زمزمه مي كرد و سفر را آغاز كرد تا بیت گمشده .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٦/٤/۱٠ساعت٦:۱٩ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()