پنجره ای برای دلتنگیها

چند هايکوی جديد

آخرین جمعه سال

روی هر مزار شاخه ای گل سرخ

روی این یکی اما ،  شقایق وحشی

 

قفس ها را

تا پائین میدان اعدام چیده اند

کودکی قناری زردش را می فروشد

 

همین جا به دنیا آمد

پشت  پنجره ی همین سلول

سنجاقک خانه نداشت

 

به گمانم باید

همان زنجره ی شب پیش باشد

 کسی دارد آواز می خواند

 

سپیده ی صبح است

بی وقفه می بارد

 پی صدای شقایق ام

 

میان شر شر این بارش تند

من پی چیزی می گردم

صدای تنفس شقایق است

 

ما

با هم فرق داریم

من و این شمعدانی پشت پنجره

 

اولین چله زمستان است

دور از خانه ام

دانه های برف ....... !

 

زنجره ها را

فقط با یک صدا شناختم

منتظرش می مانم

 

گفتگو می کنیم

کودکی هایمان با هم گذشت

کاش پاکت سیگارم پر بود

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/٢٦ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()