پنجره ای برای دلتنگیها

 

خیلی چیزها است

که می خواستم همین حالا از تو بپرسم

چه برفی می بارد!

تنابنده ای نیست

جز این مزار

جغدی بالای ویرانه ها

افرا فرو افتاد

آیا شاعران شنیدند

زبان حال سنجاب را!

بادهای خزانی

کلاله های خشکیده را می برد

کجا سبز خواهند شد!

عنکبوتی

میان قاب این پنجره

مردار مگس های تابستانی

آهسته ابرها می گذرند

یکی یکی

ازپشت شکوفه های بادام

بالای برج نگهبانی

سرباز مرا می پاید

من این پروانه سرخ را

این کودک .. این توله سگ

چه اشتیاقی

اسمی برای هم ندارند!

نشانی از رد پاهایم نیست

فقط موج ها مانده اند و

صدای این پرنده گمنام

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۸ساعت۸:۳٤ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()