پنجره ای برای دلتنگیها

و باز هم هايکو

در سوز این زمستان لنگرنشین حتی باد هم راهش را گم می کند !

در برودت این باد ها

 پیچ و تاب سر شاخه های لخت

کدام سو باید رفت ؟

حتی هزار بار مردن عشق به زندگی را خزان نمی کند !

میان قبر ها

بالای مزارم نشسته ام

چه چشم اندازی !

چه سکوتی !  جای اصحاب کهف اینجا خالی است !

کلبه ای

گربه راه خودش را می رود

میان برف ها

آیا بین نوک کلاغ تا خاک برکه ای برای این ماهی پیدا می شود ؟

کلاغ نشست

ماهی لغزان آب های دور

جای باران خالی است !

کاش می دانستیم دل این کفشدوزک به اندازه کجا است  !

کفش دوزک تابستانی

لا به لای این همه گلبرگ

از کجا آمده است ؟

مثل اینکه تنهائی فقط برای آدم ها نیست  !

این سو

خوشه ای ستاره

آن سو ، ستاره ای تنها !

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/۱۱ساعت٢:٤٤ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()