پنجره ای برای دلتنگیها

 


حیرت


چه گردابی !!!
هلهله بی پایان این همه
قمری مهاجر


یکی شدن با شب و بهار

این شب بهاری
چه ساده و بی تکلف اند !
ستاره ها ، ستاره های دور دست



نسیم و شب


در این شب تاریک
راه بلدی نیست
جز رایحه ای !



می خواهم تو را ببینم


هوا روشن است هنوز
شمع ها را روشن می کنیم
پیش از غروب

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۳ساعت٦:۳۳ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()