پنجره ای برای دلتنگیها

بهار نزدیک است

 

بوی اسفند که می آید

یاد سفر

جامه دان

آینه و چشم های سرخ

نمی دانم

اصلا همهء دنیا را رنگی می بینم

همین دیروز بود

کاغذ و قلم را از دستم گرفت

کنج قاب پنجره ایستاد

یعنی ایستادیم

یاکریم هم د اشت

برگ های خشکیده را

فرش می کرد جای رویاهایش

ما چه می دانستیم

وقتی قرار است

 آدم از پشت پنجره حرف بزند

شیشه پر از بخار نفس

حتی آفتاب هم مه آلود میشود !

فکر کردیم صدای باران است

چتری بالای سرمان گرفتیم

صدا رفت

اسفند همین است دیگر

روز ها روی عقربه های ساعت

یکی در میان

یا سفید اند مثل برف

یا سبز اند مثل انتظار

فقط باید نگاه کنیم

نخستین شکوفه که آمد

حواس مان باشد

اسفند برایش دود کنیم !

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٢ساعت۱٢:٥۸ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()